شک به فهمیدنِ نفهمیدن

تصویری از کودکی برایت زنده می کنم. دیدن چراغ های راهنمایی و مردم خیس شده از پشت شیشه ی باران خورده ماشین. این باید تصویری قوی باشد که همه ی ما از کودکی آن را به یاد داریم و توام یادت هست. حالا توی این سن به خیابان ها نگاه کن. از پشت همین شیشه های باران گرفته به مردمی نگاه کن که نمی فهمی شان. حدس می زنم که توام مثل من مرز دقیقی بین فهمیدن این نفهمیدن ها و قبل از آن را نداری. در هر حال در یک جایی از فهمیدنِ نفهمیدن ها به افیونی روی آوردیم که بتواند تسکین بدهد. این افیون را هر شب و روز در چایمان حل کردیم. در سیگارهایمان بار کردیم و دودش کردیم و هوایش فرستادیم. کار به این جاها ختم نشد. فهمیدنِ این نفهمیدن ها کار دستمان داد و مجبور شدیم خودمان هم افیون درست کنیم. ما تمام این ها را فهمیدیم ولی نفهمیدیم که باید بفهمیم این نفهمیدن ها را یا نباید. باز هم مهم نبود که باید باشیم یا نباید. جایش به دنبال پیشانی سفیدهایی گشتیم که مثل ما بین این باید و نباید گیر کرده بودند. گفتیم خودمان را سانسور نمی کنیم ولی آنقدر با خود سانسوری جنگیدیم که سانسور را هم سانسور کردیم. در میان این افیون دوست داشتنی، سعی کردیم که از دنیای غیرواقعی خارج شویم و بیرون بیایم و زندگی کنیم. ولی هر روزی که می گذرد من بیشتر ناامید می شوم. تو بیشتر ناامید می شوی. من دارم به حرف های دو هزار سال پیش بر می گردم که باید به همه چیز جز شک، شک کرد.

تنها چیزی را که نمی شود به آن شک کرد، این است که تو میایی در خواب من قدم می زنی. میایی از پشت شمشاد های باغ می پری جلویم و من را بوس باران می کنی. در چیزی که نمی شود شک کرد این است که ما در خوابی فرو می رویم که سرشار از این افیون است. در جایی که از این همه چیزهای شک آلود راحت می شویم. می توانیم در خانه ای رویایی در سواحل آرام مدیترانه چایمان را راحت دم کنیم و من تو را از زیر چشم بپایم. در چشم هایت به بُعد جدیدی از فلسفه برسم. موهایت را از جلوی صورتت کنار بزنم و از تو سرشار شوم. ولی از خیالات و رویاها خارج می شویم چیزی نیست جز شک. شک به روزهای روبرو. شک به حالت روانی ما. حالا به جایی رسیده که معنی برف و باران برای ما عوض می شود. معنی خورشید عوض می شود. دیگر به جایی می رسد که حتی افیون هم نمی تواند حجم سیالِ سیاهِ تنهایی را بگیرد. افیونی ساخته ایم که معتادش هستیم و به هیچ دردمان نمی خورد. باید تمام این چیزها را تمام کنم و مثل حجم های خزنده ی نفهمیدن ها باشم. 

/ 6 نظر / 23 بازدید
شرنگ

چه خووب بود این ... [گل]

میدیا

و من به این فکر می کنم که چیز زیادی از این نوشته دستگیرم نشد. فهمیدم که نفهمیدم آنچه را که فهمیده ای

شرنگ

پاییز سرد زرد با سبز و سرخ باغ چه گویم چه ها نکرد بایک لهیب شعله بر افروخت در چنار با یک نهیب رنگ ربود از رخ چمن گیسوی بید را کند و به خاک ریخت یاقوت نار بن را بر سنگ زد گریخت پیچید تازیانه بر اندام نارون توفان سهمناک پاشید خاک بر رخ خورشیدهای تاک ماند از سیاهکاری او باغ بی چراغ شب ها دگر نتابید مهتاب نسترن یغماگران باد در های گنج خانه گشودند هر جا که لطف وناز هر سو که رنگ وبوی ربودند مرغان نغمه خوان را خار وخسی به جا ننهادند از لانه از وطن پاییز سرد و زرد با سبز وسرخ باغ چه گویم چه ها نکرد تا کی دوباره جلوه کند چهره بهار در آشیان من

بانو

قلم روان و دلنشینی دارید