چای های در تبعید

 
پنجِ نُه
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٤
 

 

 1

اگر یک روزی به من می گفتند که بیا این پول را بگیر و 1 سال برای خودت زندگی کن و اصلا نیازی به کار کردن نیست، از 24 ساعت، 20 ساعتش را می خوابیدم. خوابیدن را دوست دارم، نه اینکه تنبلم و دوست دارم بخوابم، میانگین خوابمم 6 الی 7 ساعت در 24 ساعت است، برای رویا ها و خواب ها دوست دارم بیشتر بخوابم. خواب ها قدرت تصویر پردازی را بالا می برند و خواب ها مثل یک فیلم می مانند. مثل یک فیلم که تو در آن بازی می کنی. البته مثل بازی هنر پیشه های در پیت نیست، یک بازی با تمام قابلیت. گریه می کنی، می خندی، می بوسی، می میری، می کشی و ... . برای همین است که دلم می خواست وقت به اندازه کافی داشتم که می خوابیدم.

2

زندگی در غربت یعنی استرس. استرس از نرسیدن به مترو، به کشتی، به فلان جا و در صورت بلد نبودن زبان نمی دانی باید چگونه به جایی برسی که بتوانی شب را صبح کنی. استانبول یکی از شهرهای مورد علاقه ی ایرانیان است، ولی من نمی دانم چرا از این شهر زیاد خوشم نمی آید. شاید از فرم خانه هایش باشد، یا شهرسازی اش. شاید از مساجد بسیاری که دارد. یادم می آید که چند روز قبل از عید 90، با تی رفته بودیم که برای استانبول بلیط بخرد فکر نمی کردم که روزی مجبور شوم بیایم به این ترکیه بی در و پیکر.

3

بوی پاییز می آید و من را یاد دفتر های 40 برگ و 60 برگ و 80 برگ و 100 برگ می اندازد. یاد کتاب های دوران دبستان که باید روز اول با خودمان می کشاندیم خانه. یاد راه مدرسه و دری وری هایی که دیگران می گفتند. دوران دوم و سوم راهنمایی و نگاه های زیر چشمی در خیابان و عشق من به دختری باریک و مو طلایی. کارم هم این بود که یکی دو روز هفته که او دیرتر تعطیل می شد کوچه ی پایینی مدرسه شان می ایستادم و می آمد رد و می شد و تا کوچه ی پایانی دنبالش می کردم و همه چیز تمام می شد. اول دبیرستان و نگاه های زیر زیرکی در ایستگاه اتوبوس. دوم و سوم دیگر اینطور نبود و برای خودم پاتوقی داشتم و چون درسم خوب بود هیچ کس نمی گفت کجا می روی. حالا پاییز یک جورای دیگر است، دلم می خواهد روی مبل لم بدهم و مثل پیرمرد ها کتاب بخوانم. فقط دلم می خواهد این 10 روز را با قهوه هم شده بیدار بمانم و تمام شود. کارها را آپلود کنم و به عنوان جایزه برای خودم شراب بخرم.

4

با اینکه خیلی شفاف در فیس بوک گفتم که از نخواندن و الکی لایک کردن بدم می آید باز خیلی ها می گویند که تو دنبال لایک می گردی، اصلا اینطور نیست و ببخشید که نتوانستم منظورم را خوب به شما برسانم. خیلی ها را در فیس بوک پاک کردم یا کاری کردم که دیگر پست هایم را نخوانند. من هم برای خودم زندگی خصوصی دارم و تا الان فیس بوک را به عنوان یک وبلاگ استفاده می کردم و فقط از ادبیات درونش استفاده می کردم را می خواهم نجات بدهم. حالا وبلاگ دارم و می توانم زندگی نسبتا خصوصی خودم را در فیس بوک داشته باشم. ولی باز هم نمی شود خیلی ها را پاک کرد. تمام کسانی که از ادبیات مناسب در کامنت ها استفاده نمی کنند را گذاشته ام کنار و فقط دوستانی که دیدمشان و دوستانی که فقط به ادبیات می پردازند را نگه می دارم. یک سال است که هر کسی در خواست دوستی می فرستد باید از فیلتر های مجزا رد شود تا بتواند جز دوستانم باشد ولی این کار هم کافی نبود و هنوز می بینم کسانی که انگار من را دیده اند و یکی نداند انگار شب و روز توی بغل همدیگر جا خوش کرده ایم.

5

برج لندن در مه

جان لنون در باران

سوهو در بی حرفی

رود سن در یک قاب

متروی سن ژقمن

قهوه ی سن میشل

پرسه ای در پیگل

کافه ها بی لبخند

 

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم به تو نزذیکترم

با حریق یادها همسفرم

وقتی دورم به تو نزدیکترم

 

(قسمتی از ترانه «سفرنامه» از شهیار قنبری)

6

به وبلاگ کارگاه مجازی فاطمه اختصاری سر بزنید. رضا قطب عزیز زحمت کشیده و مطالب بسیار خوبی را در آن قرار داده است.

کارگاه مجازی فاطمه اختصاری