چای های در تبعید

 
بیست و سه
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱
 

1

نمی دانم چه لذتی در خبر چینی است؟ اینکه آدم برود هر چیزی که می شود را به دیگران تحویل دهد را درک نمی کنم. حتماً طرف فکر می کند که شبیه پوارو شده. در حالی که همه روی صندلی نشسته اند در بین دیگران قدم می زند و پرده از راز بزرگی بر می دارد. چه لذتی از این بالاتر؟

1-2

دو سه روز کلی چرند پرند داشتم که بیایم اینجا به خورد شماها بدهم ولی یادم رفت. 

2

این یک ایده ی احماقه ست که عشق متن را جهت دار می کند. اتفاقاً عشق چیز بسیار خوبیست. تمام عشق ها که در جنس مخالف خلاصه نمی شوند که آدم فکر کند عشق نوشته را به گند می کشاند. عشق به کشف هستی هم هست. اگر بدانی و از آن استفاده کنی به نوشته ات عمق می دهی نه جهت. عشق به کشتن هم هست. اگر کسی در زندگی ات هست که بخواهی با تمام وجود او را بکشی می توانی یک داستان فوق العاده از آن در بیاوری که همه از خواندنش گریه کنند و حق را به تو بدهند. می دانی که همه ما یک قاتل پنهان در درونمان داریم که با خواندن داستان هایی که کشت و کشتار دارد ارضا می شود. جنون کشتن هم به نوشته عمق می دهد نه جهات. و حالا عشق به زن هم هست. چرا بد باشد؟ چرا اینقدر ژست روشن فکری می گیرید که عشق چیز بیهوده ایست؟ همه ما عاشق شده ایم و این میل مبهم در درنمان زبانه می کشد. با اینکه یک چیزهایی مثل شرایط اجتماعی، شرایط جغرافیایی و دوری و حرف و حدیث مردم باعث می شود که تو درست درمان از عشق ارضا نشوی ولی این عشق به زن چه چیز خوبیست. باعث می شود به بوی عطر بیشتر اهمیت بدهی. هر از چند گاهی نگاهی به سر و وضعت بیاندازی و از همه مهم تر که برای سلامتی هم خوب است، تپش قلب لعنتی را می گویم. بگذارید برایتان یه مثال بزنم. مثلاً فقط همان شخصی که دوستش دارید شماره تلفنتان را داشته باشد و بعد صدای اس ام اس گوشیتان بیاید. نمی دانید که خون با چه قدرتی پمپاژ می شود و در شقیقه ها ضربانش را حس می کنید. واقعاً ضد حال است که بفهمی صدای گوشی تو نبوده و گوشی هم خانه ات بوده. خب مثال خوبی بود. حالا شما در این بعد دوست داشتن افلاطونی که فرو بروید و رفتار طرف را نفهمید به نوشته ی لعنتیتان عمق می دهد نه جهت. در هر صورت کسانی که در زندگی عشق را یک چس ناله می دانند قافیه را از دست داده اند. کسانی که عشق را یک بی کلاسی قلمداد می کنند پس چیزی در زندگی نخواهد بود که ارضایشان کنند. آنها به اتفاق های خوشی که قرار است برایشان بیوفتد دل بسته اند ولی اگر بهترین اتفاق ها هم برایشان بیوفتد ارضا نمی شوند و هی منتظر اتفاق های خوش تری خواهند بود. ولی من یکی که به عشق دل می بندم و زیبایی را پرستش می کنم اتفاقاً خیلی بهتر می نویسم و بیشتر هم کتاب می خوانم. اتفاق های خوب هم همین امروز می افتند. مثلاً چه اتفاقی خوب تر از عطر فلان دختر؟ 

3

داستان دارم که اینجا بگذارم و بخوانید ولی نمی گذارم تا لجتان در بیاید و حداقل فحشی بدهید. 

4

دلم می خواهد زودتر چند سال دیگر شود و ببینم دنیا به کجا رسیده. فلانی آخر چه غلطی کرده. کجای دنیا را گرفته. البته در پرش به چند سال بعد دلم می خواهد مثلاً الان بخوابم بشود دوشنبه بعد یک هفته ای زمان آرام پیش برود و بعد یک هو بشود 5 سال بعد. 

5

باز هم داستان دارم که اینجا بگذارم و بخوانید ولی نمی گذارم تا لجتان در بیاید و حداقل فحشی بدهید. 

6

آها تازه یادم آمد. سه نفر از گروه فرشته های کاغذی کنار رفتند. دیگر وقت همکاری نداشتند. حالا اگر کسی هست که دوست داشته باشد کمک کند، یا علی.