چای های در تبعید

 
Chopin Nocturne - No 11 in G Minor
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٧
 

این بعد از ظهر گرم پنجشنبه وحشی ترین حالت بی حوصلگیم است. خواب رفته ترین حالت دستم است. کثیف ترین حالت شستن است. این پنجشنبه کشنده ترین حالت جیغ یک بچه در ایستگاه مترو است. این پنجشنبه انگار با تمام پنجشنبه های دنیا فرق دارد. چه از لحاظ تاریخی و چه مکانی و چه و چه و چه. دلم یک خانه ی دور از شلوغی می خواهم که فقط در آن شوپن گوش بدهم و سیگار دود کنم و خیال پردازی کنم. بعد از تمام این کارها بنویسم. البته اگر سر بودن دست راستم اجازه بدهد تا این کار را انجام بدهم. حس می کنم کم کم دارد فلج می شود. راستی بدون دست راست باید چطور بنویسم؟ فقط با دست چپ؟ نوشتنی برایم آرامش به همراه دارد. نوشتنی که لذت بخش ترین کار دنیاست. جاییست که فقط تویی و خودت و یک ورق کاغذ. البته بعد از اینکه تمام می شود کسانی هستند که در این لحظه با تو شریک شوند. این خودش یعنی خریدن آرامش. خریدنی چیزی که به همین راحتی ها به دست نمی آید. کلمات و جملات قدرت عمیقی در پشتشان دارند که می توانند حالت های من را تغییر دهند. من واقعاً از نوشتن لذت می برم و دوست دارم همیشه چیزی برای نوشتن داشته باشم. البته هر چیزی را هم جلوی دید عموم نمی گذارم که بخوانند. مخاطب شعور دارد. نه اینکه من خیلی گهی هستم ولی چیزی را که می نویسم 10 نفر هستند که دوست بدارند و منتظر نوشته ها و داستان های جدیدی از من باشند. از دو، سه هفته پیش به خودم قول هایی داده ام که باید به آنها عمل کنم. حداقل برای خودم. یکی از آنها «فرشته های کاغذی» است. از این شرمنده ام که آنقدر مسیج و ایمیل آمده این «فرشته های کاغذی» چه شد؟ می خواهم دوباره «فرشته های کاغذی» را دوباره شروع کنم. ولی این بار با ایده های جدید، با قدرت بیشتر و با تعامل بیشتر. لطفاً ایمیل بزنید و نظر بدهید و نقد کنید و دوست داشته باشید که همکاری کنید.

متاسفانه وبلاگم که بسته شد تمام لینک ها را از دست داده ام. لطف کنید که آدرس های وبلاگ هایتان را به من بدهید تا در وبلاگ بگذارم و شما هم لینک وبلاگ من را تغییر دهید. خوشحالم از اینکه هنوز من را می خوانید. و در انتها هم شعری از مهدی موسوی عزیز بخوانید (البته مطمئن هستم که این شعر را بارها خوانده اید). این شعر را این روزها مدام می خوانم و می خوانم.

 

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند
با جرثقیل از دل من سنگ می برند
فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است
در من تناقضی ست که هر روزش از شب است
خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها
پرواز می کنند مرا قورباغه ها
از یاد می برند مرا دیگری کنند
از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند
در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند
درباره ی زنی که منم داوری کنند
با آن سبیل! و خنجر ِ در آستینشان
در حقّ ما برادری و خواهری کنند!!
چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود
با ابرهای غمزده خاکستری کنند
ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجن
بگذار تا خران چمن! نوکری کنند
ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها!
در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند
از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!
بیچاره دشمنان شما! ما که دوستیم!!
از دعوی ِ برادری ِ باسبیل ها!
تا واردات خارجی ِ دسته بیل ها!!
از تخت های یک نفره تا فشار قبر
خوابیدن از همیشگی ِ مستطیل ها
در جنگ بین باطل و باطل که باختم
دارد دفاع می شود از چی وکیل ها؟!
دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم
امروز می برند مرا جرثقیل ها
چیزی که نیست را به خدایی که نیستیم
اثبات می کنند تمام ِ دلیل ها
در حسرت ِ گذشته ی بر باد رفته ای
آینده ی کپی شده ای از فسیل ها!
ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند
دارند بیت هام به من فحش می دهند
پرونده ای رها شده در بایگانی ام
از لایه های متن بیا تا بخوانی ام
باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است
بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!
از نام ها نپرس، از این بازی ِ زبان!
قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است
از کودکیت، اکثر ِ اوقات درد بود
تنها رفیق ِ آن دل ِ تنهات درد بود
شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر
شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!
داری من و جنون مرا حیف می کنی
داری شعار می دهم و کِـیف می کنی
در شهر ما پرنده ی با پر نمی شود!
آنقدر بد شده ست که بدتر نمی شود
اسمش هرآنچه باشد: یا دوست یا رفیق
جز وقت ارث با تو برادر نمی شود
از «دستمال» اشکی من استفاده هاست!!
نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود!!
می چسبم از خودم به غم و شعر می شوم
از شعر گریه می کنم و شعر می شوم!
از کاج هام موقع چاقو زدن توام
بگذار شهر هرچه بگویند! من، توام!
افتاده در ادامه ی هر گرگ، گلّه ها
محبوبیت، به رابطه ام با مجلّه ها
تشکیل نوظهوری ِ مشتی ستاره ها
از دادن ِ تمامی ِ … در جشنواره ها
شب های حرف و سکس ِ به سیگار متـّصل
و اشک های شعر، کنار ِ در ِ هتل
دارم سؤال می شوی از بی جواب ها
بیهوده حرف می/ زده در گوش خواب ها
تا گریه ای شوم بغل ِ هر عروسکم
تا کز کنم دوباره به کنج ِ کتاب ها
از گریه های دختر ِ می خواست یا نخواست
در ابتدای قصّه که یک جور انتهاست!
تا صبح عر زدن وسط ِ دست های تو
بیداری ام بزرگ تر از فکر قرص هاست
از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود»ها
از آسمان محو شده پشت دودها
از قصّه ی دروغی ِ آدم بزرگ ها
تقسیم گوسفند جوان بین گرگ ها!
تسلیم باد/ رفتن ِ ناموس ِ باغ ها
آواز دسته جمعی و شاد ِ کلاغ ها
یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد
افتادن ِ من از همه ی اتفاق ها
جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند
و بار می برند کماکان الاغ ها!
در می روم از اینهمه پوچی به خانه ات
از خانه ام! به گوشه ی امن ِ اتاق ها
پاشیدن ِ لجن به جهان ِ مؤدّبت!
عصیانگری قافیه در قورباغه ها!!
لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!
بهتت زده! شکسته در این شهر باورت
به دست دوست یا که به آغوش امن عشق
اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت!!
خشکیده چشم و گریه ی ابرم زیاد نیست
ای زندگی بمیر که صبرم زیاد نیست
از زنگ بی جواب ِ کسی در کیوسک ها
از زل زدن به بی کسی بچّه سوسک ها!
از بحث روزنامه سر ِ کارمزدها
از بوی دست های تو در جیب دزدها
تزریق چشم های تو کنج ِ خرابه ها
از پاک کردن ِ همه با آفتابه ها
از چند تا معادله و چند تا فلش
از یک پری که آمده از راه دودکش
از انحراف من وسط ِ مستقیم ها!
از عشق جاودانه ی ما پشت سیم ها!!
از گریه ی تمام شده بعد ِ چند روز
از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز
از آدمی که مثل تو از ماه آمده ست
از اینهمه بپرس:
چرا حال من بد است؟!!
از این شب برهنه چراغ مرا بگیر
از قرص های خسته سراغ مرا بگیر
دستی به روزهای خرابم نمی بری
از چشم های توست که خوابم نمی بری
دارد جهان، غرور مرا مَرد می کند
سگ لرزه هام زیر پتو درد می کند

رد می شود شب از بغل من، سیاهپوش
با گریه هستمت که اگر نیستم به هوش
پوشانده شب تمامی این شهر زشت را
خوابیده است داخل سوراخ، بچّه موش!
شب می رسد… و تنها از، اینهمه سیاه
آوازهای رفتگری می رسد به گوش