چای های در تبعید

 
روزهای بی آهنگ
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۱
 

این روزها بی آهنگم، بی فیلمم، بی کتابم. نه اینکه فیلم نداشته باشم، یا کتاب، همه چیز هست ولی انگار هیچ ندارم. به شوفاژی می چسبم که هیچ رمقی ندارد و یاد ایران می افتم. نه راستش یاد ایران هم نمی افتم. مغزم بسته شده است.

«یک»

من یک کلاه اسکی ام. نه، من یک دوربینم که به کلاهِ اسکی یک بنده خدا وصل شده بودم. ولی او الان مدت هاست که مرده. نیمه شب در جکسون هول (Jackson Hole)  به سرش زد که اسکی کند و تعادلش را از دست داد و به گائیدن رفت. حالا سه چهار روزیست که اینجا چشم بسته منتظرم که کسی بیاید و مرده خوری کند، شاید که باز هم بشود از دامنه بالا رفت و خورشید بی رمق را دید که نوازشت کند. هر چند که در مرام بچه های این ناحیه پیدا نمی شود که مالِ اسکی باز مرده را سگ خور کنند، ولی بالاخره باید من را از سر این بابا باز کنند و ببندد به سر یکی دیگر و آخرین آرزویم را برآورده کنند. این بابا وصیت کرده بود که همین جا ولش کنند و توی کوهستان بمیرد ولی باید حتماً وصیت می کرد که دوربینش را به یکی دیگر بدهند، تا حداقل دوربینش بتواند دوباره خورشید را ببیند.

یادش بخیر با صاحبمان می رفتیم اسکی. خیلی کارش را بلد بود. بریکینگ وِج می کرد و با سرعت دامنه را پایین می رفت. بعضی جاها شیب کم می شد و از تپه ای می پرید و شروع می کرد به حرکت های تراورس. اگر بتوانید کسی را پیدا کنید که من را از این مرده نجات دهد، همه این ها را به شما نشان می دهم. بعضی وقت ها به دخترها هم اسکی کردن یاد می داد. دختر ها هم بهش حسابی حال می دادند. پول، وید، مشروب و ... .

حالا اگر کسی نتواند من را از این مرده باز کند تمام این خاطرات زیبا را باید به گور پسپارم. تازه اگر اشتباه نکنم از فردا دوباره برف می بارد و مطمئناً دیگر کسی نمی تواند ما را در این قسمت دامنه پیدا کند. موجی بود دیگر. یک هو موجی می شد و چوب های اسکی اش را بر می داشت و می زد به کوهستان. خر بود. خودش را که به گائیدن داد حالا ما هم مجبوریم به گا برویم.

«دو»

من خودم قبول دارم که چرت و پرتی بیشتر نمی نویسم. می دانم که نوشته های من در حد یک نویسنده نیست، تمام این ها را که می بینید فقط یک تمرین است.  ممنونم از تمام شما ها، از تمام آی پی های منحصر به فرد که هر دفعه به وبلاگم می آیید.

«سه»

وقتی که لطفاً می شود «لُدفَن» و دوستانی لایکش کرده اند که دهن آدم را با فیلتر های انضباطی شان سرویس می کنند حالم از همه چیز به هم می خورد حتی اگر روز تولدم باشد. وقتی کسانی را می بینم که از تمام نوشته هایشان عصیان می بارد ولی در زندگی شخصی شان ذره ای از این نوشته ها کمک نمی گیرند دلم می گیرد. دلم می گیرد وقتی می بینم ادبیات یعنی خاص بودن. روشنفکری یعنی خالی بستن. جهان وطنی یعنی اندیشمند بودن. آنارشسیت یعنی با کلاس بودن. من شاشیدم به تمام مرزهایی که انسان ها به دور خودشان کشیده اند تا کسی که مثلاً درس نخوانده را از خودشان جدا کنند. آنقدر از این دوگانگی ها آسیب دیده ام که نسبت به فیس بوک حساسیت پیدا کرده ام.

«چهار»

ما فراموش شدگانیم، جز نعره سلاحی نیست

ما زنده کفن شدگانیم، جز دریدن راهی نیست

«پنج»

دو شب پیش نشستم و دوباره فیلم آنی هال را دیدم. مطمئنم امشب هم یک فیلم تکراری خواهم دید. مطمئنم همه تان مونولوگ آخر فیلم را به یاد دارید، همان جریان که ما به تخم مرغ های بعضی از رابطه ها نیاز داریم، پس دیگر نمی نویسمش. مطمئنم امشبم می روم و یک فیلم تکراری می بینم.

«شش»

تو حلقم...