چای های در تبعید

 
پیمانه 25 سالگی
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٢
 

می شود مثل یک بچه از شادی های غیرممکن بالا پایین پرید. می شود مثل یک بچه از دیدن درخت کریسمس شادی کرد. می شود مثل یک بچه زیر درخت کریسمس دراز کشید و ساعت ها به نورهای درخت خیره شد. می شود  مثل یک بچه سرشار از حس پرواز در هنگام تاب بازی شد. می شود مثل یک بچه سرشار از حس خوب قایم شدن در پشت درخت ها در هنگام بازی قایم موشک بود. می توان از سرما حس خوبی، به خوبی خیابان ولی عصر ساخت. می شود از بدترین کلمات بهترین داستان را نوشت. همه چیز در خوشبینانه ترین حالت ممکن، امکان دارد برای خیلی ها رخ بدهد ولی هنوز شک دارم که زندگی من با اسم خوب شانس پیوندی داشته باشد.

همیشه ترسی با من است. ترس از نشدن. ترس از باختن در زندگی. ترس از باختن در نوشتن. ترس از خواندن و دیدن و گوش دادن. برای همین است که در آستانه ی 25 سالگی سرشار از ترسم. سرشار از اینکه اصیل ترین آهنگ دنیا هم نتواند مثل صدای تو به من آرامش بدهد. حس می کنم که 25 سالگی من غم انگیز ترین حالت درونی من باشد. 25 سالگی من پر باشد از جای خالی عطر تو در من. 25 سالگی من توام باشد با از دست دادن کمترین دلخوشی زندگی. در آستانه ی 25 سالگی من مثل یک پیرمردم که حتی از سرما هم می ترسم. در آستانه ی 25 سالگی من نیاز به یک شومینه دارم تا در کنارش بنشینم و خاطرات را مرور کنم. حتی حوصله نکنم روزنامه و یا کتابی را باز کنم. متاسفانه این روزها من یک پیرمردم که فقط جلوی بینی خودش را می بیند. من تابحال اینقدر ناتوان نشده بودم. مسیح هم 33 سالش بود که مصلوب شد، ولی من نمی توانم. پدر اگر ممکن باشد این پیاله را ننوشم. من هم برای خودم خدایی بودم، مریم هایی بودند که پایهای من را با عطر تدهین می کردند و با موهایشان خشک می کردند و حالا جلالم را از دست داده ام و ضربه های شلاق تحمل می کنم. دیگر نمی توانم این صلیب را تا جلجتا برسانم. شمعون قیروانی را بفرست کمکم کن. من نمی توانم حرف مردم را تحمل کنم، من نمی توانم فحش های مردمی که سر راه ایستاده اند را تحمل کنم، من نمی توانم جسارت سربازان و سرکه و شراب و زوفا را تحمل کنم.

پدر، می دانی؟ من سرم را از روی صلیب بلند می کنم و به جای اینکه به تو بگویم این ها را ببخش به تو می گویم، این جمعه شب نمی شود. این ساعت تکان نمی خورد و خون از من می رود و هنوز زنده ام. من در میان همهمه ی سربازان و مردم و فریسیان صدای مریم را می شنوم. همه جا بوی خون می آید ولی بوی عطر بیت عنیا بینی من را پر کرده. پدر من نمی توانم...