چای های در تبعید

 
یک داستان و یک عکس!
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸
 

این روزها هر جایی را می گیرم از جایی دیگر در می رود. زمان را می گویم. کار هنوز تمام نشده. هفته ی پیش سه شنبه باید کار را تحویل می دادم که افتاد عقب. این روزها دلم می خواهد بخوابم ولی نمی شود. صبح ها بیدار می شوم کتاب «اتحادیه ابلهان» را می گیرم دستم و چای می خورم سیگار می کشم. با خودم می گویم کار کن، ولی حسش نمی آید. هی می گویم یک فصل دیگر. سیگار، چای. شیر عسل سیگار. ولی تا یکشنبه صبح تمام می کنم و یکشنبه را تا دوشنبه می خوابم. دوشنبه بیدار می شوم و به سه روزی به کارهای دیگرم می رسم. می نشینم چند داستان کوتاه را کامل می کنم. کتاب می خوانم. این روزها قبل از خواب به یک اتفاقی فکر می کنم که قرار است رمانم را شکل دهد. امیدوارم این یکی رمان را تمام کنم. همیشه گفته اند تا سه نشه بازی نشه، و من مطمئنم آمادگی این را دارم که این سومی را تمام کنم. 

داستان «او مسیحی بود ولی کسی این را نفهمید» را گذاشته ام تا بخوانید. این داستان را دو سال و نیم پیش نوشته بودم و مدتی هم در سایتم بود، ولی نمی دانم پستش چه شد. حتی یادم هست که چند وقت پیش چند نفر مسیج داده بودند و دنبال این داستان می گشتند و گفتم برایشان می گذارم. یک اخلاق خیلی بدی که دارم همین است. در زمینه ی گذاشتن داستان به شدت تنبل هستم و من را ببخشید. به زودی مثل سابق بر خواهم گشت. 

مسیحی بود، ولی کسی این را نفهمید!

باید مسیحی می شد ولی دلیلش را نمی دانست. فکر می کرد باید مسیحی شود، چون برادر بزرگ و خواهر بزرگترش مسیحی شده بودند. از وقتی خواهرش مسیحی شده بود، از روسری و شال راحت شده بود. حتی جلوی فامیل ها دیگر روسری سرش نمی کرد. اسم برادر و خواهرش هم عوض شده بود. خواهرش به کلاس زبان انگلیسی می رفت و برادرش شب ها کتاب می خواند. این همه پیشرفت. تنها باید می گفت: «مسیح خداوند است».

از آن روز به بعد دیگر روسری سرش نکرد. اسمش را عوض کرد و بدین ترتیب او سومین فرد مسیحی خانه شان بود. بعد از او هم خواهر کوچکش اسمش را عوض کرد و مسیحی شد تا قدرت بیشتری در خانه داشته باشند. خانه پنج هزار متری شان را توی روستا فروختند و جایش یک خانه 80 متری توی شهر اجاره کردند. مردم جدید، خیابان های تازه، رنگ های متفاوت. لهجه زیباتری که قشنگ توی دهان می چرخید.

از وقتی مسیحی شده بود، قدش بلندتر شده بود. کفش پاشنه بلندش خیلی او را مسیحی تر کرده بود. جمعه ها و یکشنبه ها با خواهر و برادرش به خانه شبانشان می رفتند. پرستش جالب، موسیقی، حرف های تازه از خدایی تازه. حرفهای که به زبان دیگری نبود. درست است که در مدرسه کمی دچار مشکل شد. معدلش پائین آمده بود: «دوست ندارم عربی و دینی رو. اَه ... آخه من مسیحی شدم دیگه مامی... چقدر شما غربتی هستین».

چند چیز را از مسیح داشت. خلاص شدن از شر یدالله پسر همسایه شان توی روستا و یکی هم جواب هایی که داشت تا به مادرش بدهد: «مسیح گفته قضاوت نکنید.»

یادگیری زبان انگلیسی خیلی خوب بود. پنجشنبه ها کتاب هایش را می زد زیر بغلش و به کلاس می رفت. پنجشنبه ها، خیابان ولی عصر، ماشین های پر سر و صدا، شهر زنده که نفس می کشید. سرش را پائین می گرفت و به کلاس می رفت. سرش را بالا می گرفت و بر می گشت. لذت بردن از شلوغی شهر. ولی یک جای کار می لنگید. او هیچ وقت مسیحی خوبی نمی شد. چون در کلیسای خانگی شان پسری همسنش نبود تا عاشق شود.

شهر شلوغ چیز خوبی بود. اینکه کسی نمی شناختش. اینکه پسرهایی که توی شهر بودند هیچ کدامشان مثل یدالله تراکتور و موتور نداشتند. اینکه برای هیچ کدامشان مهم نبود از کدام قبرستان آمده. چقدر خوب بود که مثل یدالله گلهاش خشکیده جنگلی به او نمی دادند. به معنای واقعی کادو می دادند، لباس، شلوار، شال و گاهی هم چیزهایی بود که از گفتن آن به مخاطب دوست داشتنی معذورم.

پیشرفت خیلی خوب بود. خریدن کامپیوتر. موبایل. دنیای زیبای اینترنت. دوستان مجازی. دیدار های حقیقی. موبایل. تکنولوژی در دستانش بود. پیدا کردن کلیسای جدید. با شبان جوانتر.

«باشه یه کلیسای دیگه... مسیح که عوض نشده... اعتقادتشون که مثل ماست...»

باز هم از مسیح ممنون بود. در را کوبیده بود و باز شده بود. کلیسای دیگر، برادران هم سن، خوشتیپ، بد تیپ، حراج بود. این کلیسا خیلی بهتر بود، چون خواهری آرایشگر در آنجا بود که باعث شد رنگ موهایش هم تغییر کند. تا هر زمانی هم که می خواست بیرون می ماند. چرا باید به او شک می کردند؟ شک در مسیحیت جایی ندارد.

«چرا نمیری از ایران. برو منم میام. می تونیم اونجا با هم زندگی کنیم. مشکلی هم نداریم. » یکی از برادران این حرف را به او گفته بود. راست می گفت ایران جای او نبود. جای هیچ کدام از مسیحیان. باید می رفت، شهر هم کوچک بود. باید جایی می رفت تا کسی نشناسدش.

ترکیه چقدر زیبا بود. چقدر خوب بود. مردمش کاری به تو ندارند. ما مسیحی هستیم. ایران جای ما نبود. او مسیحی بود ولی کسی این را نفهمید. خودش هم نفهمید که چرا باید برگه تعمید می داشت؟ مگر پولس نگفته بود که اقرار به اینکه مسیح خداوند است، ایمان ما را شکل می دهد. او مسیحی بود ولی کسی این را نمی فهمید. خودش هم نمی فهمید چرا همیشه جواب منفی بود. زبان انگلیسی برایش هیچ فایده ای هم نداشت. دنبال کار بود. مثل سگ اینطرف و آنطرف رفت تا مشغول به کار در یک بار شد. محیط گاهی برای او غیر قابل تحمل می شد. پیشنهادات بی شرمانه. مردانِ مست. بدون کادو! «اعتقادات توی اروپا توی دل افراده». این را یکی از همکارانش گفته بود. پس کارش را ادامه داد. کسی هم نفهمید که او مسیحی بود.