چای های در تبعید

 
زخم ما رشد می کند به درون
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٤
 

نه دلت می برد مرا نه صدات، خسته ام، آه از تمام جهات 
دلخوشم به کدام راه نجات؟ من ِ زیر ِ کتاب ها مدفون 
هرچه از «هیچ» رنج می بردم، بغض خود را به زور می خوردم 
داشتم ذرّه ذرّه می مردم، پشت این عکس های گوناگون
 هرچه در شهر اتفاق افتاد، رفت دنیا به باد یا با باد! 
باز در تو ادامه خواهم داد... از تو ای شعر واقعا ً ممنون

(سید مهدی موسوی)

 

غم انگیز ترین حالت برای من این است که حرف هایی که باید بزنم را نزنم. تنهایی یعنی اینکه یک دفترچه داشته باشی و شب ها نیمه جان بروی سراغش و چیزکی داخلش یادداشت کنی. غم یعنی اینکه یک رمان را باز کنی و فلان صفحه اش را بخوانی و یادخاطرات کنی. بدبختی یعنی اینکه 16 ساعت در روز کار کنی و وقتی منتظری فایل خروجی آماده شود سریع وبلاگ را باز کنی و بنویسی تا بغضت را با آب پائین بدهی. نگرانی یعنی اینکه شب ها به اشتباهاتت فکر کنی. خستگی یعنی نگاهِ تو در تبلتم. کم آوردن یعنی تصور غلط از دنیا و ... . نمی شود دیگر چیزی گفت! 


محسن عاصی طبق روال قبلی هر بیست و پنجمِ ماه به روز است. 

وبلاگ محسن عاصی 

 

داستان «کلیشه ی تکراریِ من» را در سایت اثر بخوانید. 

کلیشه ی تکراری من 

آهنگ «بوی تن» از کاوه سوری را در ساند کلود گوش بدهید. 

بوی تن 

 

و اما داستان:

اتاق آبی

به خانه که رسیدم بسته ای در صندوق پست بود. خیلی وقت بود که برایم بسته ای نمی رسید و حالا هم که رسیده بود نه نامی رویش بود و نه نشانی. کلید را در قفل چرخاندم. حتما باد امروز در اتاق را بسته بود و لامپی که در اتاق روشن بود به راهرو نمی تابید. مثل یک نابینا دستم را روی دیوار کشیدم تا کلید لامپ را پیدا کنم. روغن زیتونی که توی غذای ظهر بود حسابی شکمم را به جنب و جوش انداخته بود. پیدایش کردم. نور آبی در سراسر راهرو پخش شد. بوی سیگار به همراه عطر تند مردانه به مشامم می رسید. نه، زِلا هیچ وقت توی خانة خودم به من خیانت نمی کرد. نباید نگران بود که زلا به من خیانت کند، چون به سفر کاری رفته و اگر هم به من دروغ گفته باشد و نرفته باشد، می توانست خانه ی خودش این کار را انجام دهد، نه اینجا. معده ام اجازه نمی داد که زیاد به این موضوع فکر کنم یا به دنبال دود سیگار بی اهمیتی باشم که معلوم نیست از کدام پنجره وارد خانه شده بود. وارد توالت شدم و نفس راحتی کشیدم. بسته را باز کردم. درونش کتابی بود با یک کارت. روی کارت نوشته شده بود: «کاساندرا مرده.» کارت را روی سینک گذاشتم و جلد کتاب را نگاه کردم. علامت های عجیب و غریبی رویش بود. مثل یک معادله ی ریاضی، ولی به یک زبان بدوی نوشته شده بود. مجموعه داستانی بود. داستان اول را باز کردم و شروع کردم به خواندن. یک صفحه تمام شد. شروع بدی نداشت ولی آنقدر گیرا هم نبود که بخواهد آدم را به خواندن مشغول نگه دارد. دو صفحه، سه صفحه. دیگر می خواستم کتاب را ببندم که در یک لحظه دیالوگی داستان را جان داد: «من فکر می کنم که از بچگی توی بهترین دانشگاه های جهان درس خوانده. نجابتش را ببین. نگاهش را ببین، وقتی به چیزی نگاه می کند انگار دارد به فلسفه ی جدیدی از زمان و مکان و هستی پی می برد.»

قهوه ای برای خودم ریختم و مشغول خواندن کتاب شدم. هر چقدر جلوتر می رفتم این نگاه برایم عمیق و عمیق تر می شد، انگار کاساندرا رو کاناپه کنارم نشسته بود و کلمه به کلمه ی داستان را با من جلو می برد. مثل پودر قهوه در آب نگاهش در نگاه من حل می شد. چشمانش در چشمان من. به چشمانش خیره شدم و وارد دالانی دراز و طولانی شدم. به سرعت از آن گذشتم و به محوطه ای رسیدم. خیابان ساحلی تاریکی بود. موج های دریا شدت زیادی داشتند ولی صدایی که از آن می آمد آرامش سواحل مدیترانه را داشت. باران به شدت می بارید ولی صدایی از آن شنیده نمی شد. مردی را دیدم که کلاه ِفِدورایی گذاشته بود و با بارانیِ مشکی روی نیمکتی نشسته است. سرش پایین بود و نمی توانستم چهره اش را ببینم. زنی هم آن طرف خیابان لب جوی آبی نشسته بود. پشت زن به ردیف کلبه هایی بود. در طول خیابان قدم زدم تا به مرد و زن برسم. نور قرمزی در کلبه ی اول روشن شد. یک نفر پشت پنجره آمد. به سمت پنجره رفتم. زنی بود ولی صورتش دیده نمی شد. زن فانوسی را بالا آورد و حالا من چهره اش را به وضوح می دیدم. مارگاریت بود. یکی از دوست دخترهای سابقم. نمی دانم چندمی بود، فقط یادم آمد که چند ماه بیشتر طول نکشید و رابطه ی عمیقی نبود. نقاش بود و برای تولدم پرتره ای را از من در اندازه ی 30 در 50 کشیده بود. هنوز توی خانه داشتمش. نمی دانم چرا وقتی که با او بودم همیشه فکر می کردم که او در حد من نیست. موهایش را مشکی کرده بود. صورتش تغییری کرده بود که من نمی توانستم آن را بفهمم. حالتش مثل قبل مهربان نبود. فانوس را به دست من داد و صورتش را نزدیک تر آورد و مرا بوسید. وقتی که از او جدا شدم دیگر مارگاریت نبود. پیرزن پیری بود با چروک های بسیار. به تهوع افتادم. کنار جوی آب زانو زدم و بالا آوردم. چیزی که بالا آورده بودم زمین را سوراخ می کرد و پایین می رفت. صدای خنده ی مارگاریت را از پشت سر می شنیدم. حالا صدای باران هم اضافه شده بود و صدای موج های دریای طوفان زده. به راهم ادامه دادم. لامپ دومین کلبه روشن شد. نورش زرد بود کسی پشت پنجره آمد. به سمت پنجره رفتم و فانوسی را که مارگاریت داده بود را بالا گرفته تا صورتش را ببینم. ژیلا بود. هیچ وقت نخواستم که دوست دخترم باشد، با اینکه جوری عاشقم شده بود که اگر می گفتم خودت را بکش، می کشت. به معیار من نمی خورد. نگاه او هم عمیق نبود. فقط گفت: «اون داستانت که در مورد اون پیانیسته بود رو می خونی؟» سرش را جلو آورد ولی خودم را عقب کشیدم. می خواستم قدم به عقب بگذارم و بروم که کسی از پشت سر هلم داد و ژیلا موهای من را گرفت و کشید سمت خودش و با لحنی شیطانی گفت: «وقتی بهت می گم بیا جلو، بیا جلو دیگه. وقتی بوس می خوام بوس می خوام» دهانش بو می داد. با فانوسی که مارگاریت داده بود به سرش کوبیدم و برگشتم که نفر پشت سری ام را بزنم، ولی کسی نبود. صدای جیغ ژیلا از پشت گوشم می آمد و من بوی موی سوخته را حس می کردم. به خیابان برگشتم، نورهایی را دیدم که از سمت دریا به سوی من می آمدند. همه زن هایی بودند که لباس سفید یکسره پوشیده بودند. این ها زن هایی بودند که به نحوی در زندگی من بوده اند. همه خیلی معمولی نگاهم می کردند. انگار که سالهای سال در دریا زندگی کرده اند. به تیفانی رسیدم. تنها کسی بود که از دیدنش خوشحال شدم ولی او حتی راغب نشد که من را در آغوش بکشد.  گفتم، «دلم خیلی برات تنگ شده بود.» انگشت اشاره اش را روی لبانم گذاشت و هیسی گفت که در صدای دریا و باران گم شد. به سوی مرد اشاره کرد. به سمت مرد راه افتادم در حالی که کل کلبه ها به جز آخرینشان چراغهایشان روشن شده بود و افرادی که پشت پنجره بودند برای من دست تکان می دادند. به مرد رسیدم و کنارش روی صندلی نشستم. با اینکه هوا بارانی بود ولی بوی عطر تند مردانه اش را حس می کردم. صدای موسیقی خلسه آمیزی از یکی از کلبه ها به گوش می رسید. کنار مرد نشستم ولی هنوز سرش را بلند نکرده بود تا ببینمش. دختران دریا و دختران کلبه ها همه در فاصله ای از من، دور زنی که کنار جوی آب نشسته بود جمع شده بودند و می رقصیدند. یک جور رقص خلسه آمیز. مرد کبریتی روشن کرد و جلوی صورتش گرفت. خطوط چهره اش و رنگ سفید بیش از حدش و نوع نگاه کردنش عجیب بود. با اینکه باران می آمد ولی کبریت خاموش نمی شد. شمعی از جیبش در آورد و آن را روشن کرد. چهره اش حالا به وضوح دیده می شد، با اینکه ترسناک بود ولی چیزی می گفت که باید مطیعش باشم. گفت: «ممکنه کسی ازش نجابت بباره، ولی اگه اینجا مسئول اعدام کسی باشه، می تونه توی هر لحظه ای که دلش بخواد اونو بکشه، در حالی که محکوم به اعدام نمی فهممه کِی اعدام میشه. مسئول اعدام می تونه دوباره اونو زنده کنه و بعد به شیوه ی جدید تری اونو بکشه» بهش گفتم، «مگه اینجا کجاست؟» گفت، «وقتی برادر بزرگتر برادر کوچکتر رو کشت اون هم اینجا اومد.» گفتم، «چرا من اینجام؟»

«بعضی از اتفاقا دلیل نمی خواد. تو می تونی به همون دلیلی اینجا باشی که ویرژیل توی دوزخ بود.»

«بودن من رو کی تعیین می کنه؟»

«من اینجا فقط پیام رو می رسونم. همین.» و بعد اضافه کرد: «اگه می خوای ماهی کوچیک بگیری باید به آبهای کم عمق بری، ولی اگه می خوای ماهی بزرگ بگیری باید به آبهای عمیق تری بری. عمیق.»

و بعد به رقص زنان خیره شد و به سمت زنی اشاره کرد که روی زمین نشسته بود. از جایم بلند شدم و به سمت زن رفتم. موهایش فر بود. با اینکه باران می بارید، ولی قطره های باران از موهایش سر می خورد و زمین می ریخت و در موهایش نمی ماند. حتی لباسهایش هم خیس نبود. لباسهایش با بقیه دختران فرق می کرد و لیمویی رنگ بود. با گچی که دستش بود شکل هایی روی زمین می کشید. یک جور معادله بود که انگار با زبانی بدوی نوشته شده بود. سرش را بلند کرد. زلا بود. گفتم: «زلا اینجا چیکار داری؟» همینطور که نگاهم می کرد روی زمین شکل می کشید و گفت: «من زلا نیستم. من کاساندرا ام.» زنان سفید پوش همانطور که می رقصیدند دور ما می چرخیدند. زلا یا همان کاساندرا همانطور که روی زمین شکل می کشید دست در جیبش کرد و ورقه ای را در آورد. با اینکه لباس هایش خیس نبود ولی ورق خیس شده بود. ورق را باز کرد و گفت «برام بخونش.» گفتم «چیه؟» گفت: «داستانیه که برای من نوشتیش.» ورق را از دستش گرفتم. تیفانی برایم شمعی آورد تا بتوانم آن را بخوانم. جوهر روی تمام کاغذ پخش شده بود ولی این جملات به وضوع درآن دیده میشد.

«من فکر می کنم که از بچگی توی بهترین دانشگاه های جهان درس خوانده. نجابتش را ببین. نگاهش را ببین، وقتی به چیزی نگاه می کند انگار دارد به فلسفه ی جدیدی از زمان و مکان و هستی پی می برد.»

جوهر ها پخش شده بودند و باز دوباره این جمله بود: «کاساندرا می داند که به تمامی برای من نیست و می داند که این را من هم می دانم.» و باز جوهر پراکنده و این جمله: «ممکنه کسی ازش نجابت بباره، ولی اگه اینجا مسئول اعدام کسی باشه، می تونه توی هر لحظه ای که دلش بخواد اونو بکشه، در حالی که محکوم به اعدام نمی فهممه کِی این کارو می کنه. می تونه دوباره اونو زنده کنه و بعد به شیوه ی جدید تری اونو بکشه.» و بقیه جملات ناخوانا بودند و من نتوانستم آن ها را بخوانم. کاساندرا کماکان روی زمین شکل می کشید. بهش گفتم: «کِی اینکارو می کنی؟» بلند شد و دستم را گرفت و گفت: «من مُردم، توام مُردی. همه مُردن.»

دست من را کشید و به سمت آخرین کلبه برد. چراغش را روشن کرد. نورش آبی بود. وارد کلبه ای شدیم که تمام چیزها با دقت چیده شده بودند. ورقه را از دست من گرفت و به دیوار کلبه زد و با دست اشاره ای به کمد کرد. کمد را باز کردم. تاریک بود و تهش دیده نمی شد. رویم را برگرداندم سمت کاساندرا و او را دیدم که برایم دست تکان می دهد. و من رفتم. دالانی دراز و تاریک بود. مانند یک نابینا دستانم را به دیوار می کشیدم تا زمین نخورم. بالاخره بعد از گذشت دقایقی به انتهایش رسیدم که دری بود. در را باز کردم و وارد قسمت شلوغی از شهر شدم. در کنار این در، مغازه ی کتاب فروشی بود. وارد آن شدم. مردی را که در خیابان ساحلی دیده بودم پشت میز نشسته بود. با لبخند جلو رفتم و سلام کردم. گفتم: «منو یادتونه؟» عینکش را برداشت و گفت: «باید همدیگرو بشناسیم؟ چیزی می خواین؟»

جا خوردم. گفتم یه کتاب برای هدیه می خوام. بلند شد و بعد از چند سوال و جواب کتابی را به من داد. گفت: «کارت هم می خواین؟ برای اینکه چیزی بنویسید؟» با سر اشاره کردم که می خواهم. روی کارت چیزی نوشتم و با کتاب آن را گذاشتم توی پاکت و از مغازه بیرون رفتم. در خیابان به راه افتادم. برای مدت طولانی قدم می زدم بدون آنکه بدانم کجا دارم می روم. دوست داشتم دوباره وارد آن خیابان ساحلی می شدم ولی این شهر که ساحل ندارد. از یکی از خیابان ها می گذشتم که خانه ای توجهم را جلب کرد. خانه ای بود که نور آبی از پنجره ی یکی از اتاق هایش به بیرون می زد. بسته را داخل آن انداختم و به راهم ادامه دادم.