چای های در تبعید

 
تقدیر عوضی
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٤
 

مسیحیان یک اصطلاح دارند به این عنوان: «خواست خدا». همان تقدیر است که شکل با کلاس شده اش شده خواست خدا. وقتی اتفاق های خوب می افتد هیچ کس نمی گوید تقدیر است، ولی امان از روزی که اتفاق بدی رخ بدهد. 

این داستان را سه سال و سه ماه پیش نوشتمش. حمید سهرابی همان اول گفته بود که خیلی کرسی شعر تویش گفته ام. من هم امروز این داستان را بازنویسی کردم و تا حدی کس شعرهایش را حذف کردم و یک سری کس شعر جدید به آن اضافه کردم. نمی دانم چطور می شود که بعد از سه سال دوباره به سراغ داستانی رفت و دوباره بازنویسی اش کرد؟ فقط این را می دانم که این داستان شروع یک دوستی فوق العاده بود. شاید امروز که تا ظهر توی تخت خوابم وول می زدم یاد آن دوست افتاده ام. یادم هم می آید که این داستان جایی هم مقام آورد، ولی نمی دانم چرا داوران به این داستان رای دادند؟ از آن موقع به هیچ جشنواره ای خوش بین نبوده ام.  

شراب کادوی تولد را از توی کمد در آوردم و 2 پیکی به سلامتیِ... نمی دانم، به سلامتی خودم زدم. حس خوش آیندیست. دوباره آهنگ آمده پس نوشتن هم باید بیاید. پست را شر می کنم و می روم به نوشتن...

تقدیر عوضی

«داری چیکار میکنی؟»

«هیچی عزیزم، میخواستم یه چیزی بنویسم.»

«آها، مهسا دستشویی داره.»

نغمه آرام دفترش را بست و بلند شد. موهایش هنوز خیس بود. بند حولهاش را محکم کرد و مثل یک اسب رام به دنبال کرهاش به راه افتاد.

همه زندگیم شده شستن کون بچه. مواظب باشم که هیچ وقت غذام نسوزه. سعی کنم توی غذام پیاز نریزم. چون آقا دوست نداره که پیاز بیاد زیر دندوناش. دیگه خسته شدم از اینکه باید هر روزش یه سازو بزنه. اینکه هر وقت اون میخواد باهاش بخوابم. همیشه باید سر یه چیزی گیر بده، شاید باید اون اس ام اس رو پاک میکردم. نمیدونم چرا اشتباه به اون بزرگی رو تکرار کردم.

«اینا چیه نوشتی اینجا؟»

«چی چیه؟»

«همینایی که توی این دفتر نوشتی.»

«هیچی، یه سری چرت و پرت.»

محمد دفترچه را بست و انداختش روی میز کنار تخت. معمولا اغلب اوقات خانه نبود. اولین نفری بود که در مغازه را باز میکرد و آخرین نفری بود که به سمت خانه میآمد.  همیشه فکر و ذکرش رفاه زن و دخترش بود. اهل معامله و خرید فروش بود. چه خانه، چه زمین و چه ماشین.

«انگار حالت خوب نیست.»

«چرا خوبم. یکم بیحالم.»

«خوب مراقب خودت باش.»

«کجا؟»

«باید برم دم مغازه. یکم این ماه بدهکارم. باید جمع و جور کنم حسابارو .»

«میتونی یه چیزی بگیری واسه ناهار؟ حالم زیاد خوب نیست.»

«باشه حتما میگیرم. تو بگیر استراحت کن.»

می خوام تا چند وقت دیگه زنده بمونم؟ گُه، بهم شک کرده. آخه من که روزا همش خونه ام، چطور می خوام دوست پسر داشته باشم؟ عادی شدن واسه کسی خیلی سخته. اینجوری یه سری چیزا روی دل آدم می مونه که نمیشه به عادی شده ها گفتش.

محمد رفت. ساعت از ۱۰ گذشته بود. جمعهای بارانی. آسمان سیاه شده بود. نغمه سمت تلفن رفت. شمارهای را گرفت. صدای خواب آلودی از پشت تلفن جوابش را داد.

«دیگه نمیتونم تحمل کنم. میترسم. دیگه خسته شدم. نمیتونم نگهش دارم.»

نرگس از پشت تلفن گفت: «چی شده عزیزم؟»

واقعا نمیشه فرهاد. تمام روز و شبم شده استرس. از در و دیوار استرس می باره. من نمی تونم حس تو رو به این خونه پناهنده کنم. قابل قبول نیست. رد میشه عزیزم. یا اینکه تو باید حس من رو به خونه ی خودت پناهنده کنی، ولی فرهاد، نمیشه عزیز دلم. هیچ وقت روم دست بلند نکرده. پشیمونم ولی پشیمون تر می شم وقتی که بخوام ولش کنم به امون خدا. یه معلم داشتیم توی دبیرستان. یه حال عجیبی بود، یه روز برگشت بهمون گفت، می دونم که هیچ کدومتون نمی تونید مادر و پدرتون رو درک کنید، و اونها هم نمی تونن شما رو درک کنن. به جای اینکه انتظار داشته باشین اونا شما رو درک کنن، شما شروع کنید. شما شروع کنید، مگه ادعاتون نمیشه اونا سنتی ان؟ پس شما درکشون کنین. حالا اینم جریان منه، اون نمی تونه ولی من باید بتونم دیگه. اون حتی بلد نیست با کامپیوتر کار کنه. اولش همه چی خوب بود، ما دو نفر مثل دو تا الماس بودیم که توی آسمون برق می زدیم، ولی برق چشمامون هم دیگه رو کور کرد. بعدش تو برق زدی. هنوزم می زنی عزیز من، ولی نمیشه. من باید برم قربون اون دستای مهربونت بشم.  

«دیگه سخته بخوام بیشتر از این نگهش دارم. با دکتر صحبت کردی؟ وقت گرفتی؟»

«عزیزم. غروب دوباره باهاش تماس میگیرم. فکر کنم واسه ۱۲ روز دیگه بیوفته.»

«تورو خدا جلوتر بنداز. داره حالم از زندگی به هم میخوره.»

■■■

بعد از ناهار محمد روی تخت کنار نغمه دراز کشیده بود. دوست داشت نغمه را سوی خودش بکشد. ولی نغمه خودش را کنار کشید و رویش را آن طرف کرد. تلفن به صدا در آمد. نغمه صدای نرگس را شناخت. «پاشو امشب راه بیفت بیا اینجا. قراره چهارشنبه دکتر عملت کنه.»

درست مقابل من روی صندلی ننویی نشسته بود و سیگار می کشید. موهایی که از شالش بیرون زده بود خیس شده بود چند تا قطره هم ریخته بوی روی گردنش. گردنش که همیشه بوی وسوسه کننده ای ازش توی اتاق پخش می شد. احساسی از قبل داشتم که انگار امروز دنیا تموم میشه. یاد اون کف بین افتادم که چهارراه ولی عصر خفتم کرده بود، انگار اون می دونست من با نغمه ام و می دونست یه روزی مثل امروز میاد و برای همیشه میره. نغمه آروم چای می خورد و با هر جرعه ای که می رفت بالا، من توی خیالم یکی یکی لباس هاشو در می آوردم. آروم دکمه های مانتوش رو باز می کردم و گردنش رو می بوسیدم. امروز اونقدر نگاهش عجیب و غریب بود که جرات نداشتم از جام بلند شم و بغلش کنم. اون حرف می زد. داشت یه سری دلیل می آورد که هر رابطه ی عاشقانه ای که تموم میشه دلیلی بر این نیست که نشه دوست موند. ولی من الان داشتم تاپش رو در می آوردم. هر وقت سوتینش رو باز می کردم انگار داشتم وارد بعد جدیدی از خوشی ازلی می شدم. اصلاً باورم نمیشه که این بدن یه بچه ی چهار ساله داشته باشه. برای خودم یه سیگار پیچیدم که از این حال و هوا بیام بیرون. به لحظه ای فکر می کردم که نغمه زیر محمد از خوشی کامل شده بود و نطفه ی مهسا بسته شده بود. احساس خاصی نداشتم و همین باعث احساس گناهم می شد. دفعه ی پیش که با دوست دخترم بهم زده بودم تا یک سال به این موضوع فکر می کردم که یکی دیگه داره سوتینش رو باز می کنه داغونم می کرد. ولی سر نغمه اینطور نبودم. پایان خوش داستان من و نغمه اینطور بود.

همینطور که داشتم برای خودم یه سیگار دیگه میپیچیدم، رعد و برق میزد. بارون تند میبارید. با صدای نغمه قاطی شده بود. سردم شده بود. دیدم بخاری دوباره خاموش شده. نغمه به هیچ عنوان مقصر نبود و دیگه دوست نداشتم توی بد شرایطی باشه. شرایط الان اون تقصیر عشق خود من بود که واسه خودش به هرز میرفت. تقصیر من بود که میخواستم بهترین خوبیهای دنیا واسه من  باشه. شاید تقدیر این بوده، ولی همیشه چیزهای خیلی بد، واسه ما میشه تقدیر.  میخواستم تقدیرش رو عوض کنم. به همین راحتی، به همین سختی. دوست داشتم تقدیرش رو عوض کنم، تقدیری که خودش دوسش نداشت. میخواستم توی کار خدا دخالت کنم. بعدشم نغمه بیاد منو پرستش کنه.

نغمه همانطور که به دست های فرهاد که داشتند بخاری را روشن می کردند خیره شده بود چایش را میخورد. حتی وقتی که چایش را نمیخورد لیوان را همانطور بالا نگه میداشت. مدتی همانطور در سکوت بیپایان بینشان، فرهاد به نغمه نگاه میکرد و آرام به سیگارش پک میزد. نغمه لیوانش را روی میز گذاشت و گفت: «خوب من دیگه باید برم. روزهای خوبی داشته باشی. میدونم دلم واست تنگ میشه. روزهای خوبی باهات داشتم. خداحافظ.»

فرهاد در سکوت به نغمه نگاه کرد. نغمه در حالی که با پشت دستش اشکهایش را پاک میکرد از پلهها پائین رفت. فرهاد از پشت پنجرهای که قطره های باران شیطنت بار رویش سر می خوردند نغمه را میدید که به سمت ماشینش میرود.

شرایط جفتمون بد بود. خیلی. هم اون توی بد شرایطی بود و هم من. ولی دیگه هیچ کار دیگه ای دستم بر نمی اومد. الان می رم به سمت آینده. آینده ای که باید مثل یه خانم خونه دار با سلیقه به زندگیم برسم. تنها یه سفر دیگه مونده و خلاص شدن از شاهکار رابطه ی منو فرهاد.

فرهاد مدتی به خیابان نگاه کرد. اینقدر در خاطراتش غرق شده بود که هیچ وقت محمد را ندید که از آن طرف خیابان به پنجره اتاقش نگاه میکند.

نغمه هم بعدها نفهمید، که چرا وقتی پیش خواهرش بود، محمد درخواست طلاق کرده بود. و هیچ وقت هم نفهمید که فرهاد از آن شهر به کجا رفت!


 


 
 
روزهای بی آهنگ
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۱
 

این روزها بی آهنگم، بی فیلمم، بی کتابم. نه اینکه فیلم نداشته باشم، یا کتاب، همه چیز هست ولی انگار هیچ ندارم. به شوفاژی می چسبم که هیچ رمقی ندارد و یاد ایران می افتم. نه راستش یاد ایران هم نمی افتم. مغزم بسته شده است.

«یک»

من یک کلاه اسکی ام. نه، من یک دوربینم که به کلاهِ اسکی یک بنده خدا وصل شده بودم. ولی او الان مدت هاست که مرده. نیمه شب در جکسون هول (Jackson Hole)  به سرش زد که اسکی کند و تعادلش را از دست داد و به گائیدن رفت. حالا سه چهار روزیست که اینجا چشم بسته منتظرم که کسی بیاید و مرده خوری کند، شاید که باز هم بشود از دامنه بالا رفت و خورشید بی رمق را دید که نوازشت کند. هر چند که در مرام بچه های این ناحیه پیدا نمی شود که مالِ اسکی باز مرده را سگ خور کنند، ولی بالاخره باید من را از سر این بابا باز کنند و ببندد به سر یکی دیگر و آخرین آرزویم را برآورده کنند. این بابا وصیت کرده بود که همین جا ولش کنند و توی کوهستان بمیرد ولی باید حتماً وصیت می کرد که دوربینش را به یکی دیگر بدهند، تا حداقل دوربینش بتواند دوباره خورشید را ببیند.

یادش بخیر با صاحبمان می رفتیم اسکی. خیلی کارش را بلد بود. بریکینگ وِج می کرد و با سرعت دامنه را پایین می رفت. بعضی جاها شیب کم می شد و از تپه ای می پرید و شروع می کرد به حرکت های تراورس. اگر بتوانید کسی را پیدا کنید که من را از این مرده نجات دهد، همه این ها را به شما نشان می دهم. بعضی وقت ها به دخترها هم اسکی کردن یاد می داد. دختر ها هم بهش حسابی حال می دادند. پول، وید، مشروب و ... .

حالا اگر کسی نتواند من را از این مرده باز کند تمام این خاطرات زیبا را باید به گور پسپارم. تازه اگر اشتباه نکنم از فردا دوباره برف می بارد و مطمئناً دیگر کسی نمی تواند ما را در این قسمت دامنه پیدا کند. موجی بود دیگر. یک هو موجی می شد و چوب های اسکی اش را بر می داشت و می زد به کوهستان. خر بود. خودش را که به گائیدن داد حالا ما هم مجبوریم به گا برویم.

«دو»

من خودم قبول دارم که چرت و پرتی بیشتر نمی نویسم. می دانم که نوشته های من در حد یک نویسنده نیست، تمام این ها را که می بینید فقط یک تمرین است.  ممنونم از تمام شما ها، از تمام آی پی های منحصر به فرد که هر دفعه به وبلاگم می آیید.

«سه»

وقتی که لطفاً می شود «لُدفَن» و دوستانی لایکش کرده اند که دهن آدم را با فیلتر های انضباطی شان سرویس می کنند حالم از همه چیز به هم می خورد حتی اگر روز تولدم باشد. وقتی کسانی را می بینم که از تمام نوشته هایشان عصیان می بارد ولی در زندگی شخصی شان ذره ای از این نوشته ها کمک نمی گیرند دلم می گیرد. دلم می گیرد وقتی می بینم ادبیات یعنی خاص بودن. روشنفکری یعنی خالی بستن. جهان وطنی یعنی اندیشمند بودن. آنارشسیت یعنی با کلاس بودن. من شاشیدم به تمام مرزهایی که انسان ها به دور خودشان کشیده اند تا کسی که مثلاً درس نخوانده را از خودشان جدا کنند. آنقدر از این دوگانگی ها آسیب دیده ام که نسبت به فیس بوک حساسیت پیدا کرده ام.

«چهار»

ما فراموش شدگانیم، جز نعره سلاحی نیست

ما زنده کفن شدگانیم، جز دریدن راهی نیست

«پنج»

دو شب پیش نشستم و دوباره فیلم آنی هال را دیدم. مطمئنم امشب هم یک فیلم تکراری خواهم دید. مطمئنم همه تان مونولوگ آخر فیلم را به یاد دارید، همان جریان که ما به تخم مرغ های بعضی از رابطه ها نیاز داریم، پس دیگر نمی نویسمش. مطمئنم امشبم می روم و یک فیلم تکراری می بینم.

«شش»

تو حلقم...


 
 
پیمانه 25 سالگی
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٢
 

می شود مثل یک بچه از شادی های غیرممکن بالا پایین پرید. می شود مثل یک بچه از دیدن درخت کریسمس شادی کرد. می شود مثل یک بچه زیر درخت کریسمس دراز کشید و ساعت ها به نورهای درخت خیره شد. می شود  مثل یک بچه سرشار از حس پرواز در هنگام تاب بازی شد. می شود مثل یک بچه سرشار از حس خوب قایم شدن در پشت درخت ها در هنگام بازی قایم موشک بود. می توان از سرما حس خوبی، به خوبی خیابان ولی عصر ساخت. می شود از بدترین کلمات بهترین داستان را نوشت. همه چیز در خوشبینانه ترین حالت ممکن، امکان دارد برای خیلی ها رخ بدهد ولی هنوز شک دارم که زندگی من با اسم خوب شانس پیوندی داشته باشد.

همیشه ترسی با من است. ترس از نشدن. ترس از باختن در زندگی. ترس از باختن در نوشتن. ترس از خواندن و دیدن و گوش دادن. برای همین است که در آستانه ی 25 سالگی سرشار از ترسم. سرشار از اینکه اصیل ترین آهنگ دنیا هم نتواند مثل صدای تو به من آرامش بدهد. حس می کنم که 25 سالگی من غم انگیز ترین حالت درونی من باشد. 25 سالگی من پر باشد از جای خالی عطر تو در من. 25 سالگی من توام باشد با از دست دادن کمترین دلخوشی زندگی. در آستانه ی 25 سالگی من مثل یک پیرمردم که حتی از سرما هم می ترسم. در آستانه ی 25 سالگی من نیاز به یک شومینه دارم تا در کنارش بنشینم و خاطرات را مرور کنم. حتی حوصله نکنم روزنامه و یا کتابی را باز کنم. متاسفانه این روزها من یک پیرمردم که فقط جلوی بینی خودش را می بیند. من تابحال اینقدر ناتوان نشده بودم. مسیح هم 33 سالش بود که مصلوب شد، ولی من نمی توانم. پدر اگر ممکن باشد این پیاله را ننوشم. من هم برای خودم خدایی بودم، مریم هایی بودند که پایهای من را با عطر تدهین می کردند و با موهایشان خشک می کردند و حالا جلالم را از دست داده ام و ضربه های شلاق تحمل می کنم. دیگر نمی توانم این صلیب را تا جلجتا برسانم. شمعون قیروانی را بفرست کمکم کن. من نمی توانم حرف مردم را تحمل کنم، من نمی توانم فحش های مردمی که سر راه ایستاده اند را تحمل کنم، من نمی توانم جسارت سربازان و سرکه و شراب و زوفا را تحمل کنم.

پدر، می دانی؟ من سرم را از روی صلیب بلند می کنم و به جای اینکه به تو بگویم این ها را ببخش به تو می گویم، این جمعه شب نمی شود. این ساعت تکان نمی خورد و خون از من می رود و هنوز زنده ام. من در میان همهمه ی سربازان و مردم و فریسیان صدای مریم را می شنوم. همه جا بوی خون می آید ولی بوی عطر بیت عنیا بینی من را پر کرده. پدر من نمی توانم...


 
 
یک داستان و یک عکس!
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸
 

این روزها هر جایی را می گیرم از جایی دیگر در می رود. زمان را می گویم. کار هنوز تمام نشده. هفته ی پیش سه شنبه باید کار را تحویل می دادم که افتاد عقب. این روزها دلم می خواهد بخوابم ولی نمی شود. صبح ها بیدار می شوم کتاب «اتحادیه ابلهان» را می گیرم دستم و چای می خورم سیگار می کشم. با خودم می گویم کار کن، ولی حسش نمی آید. هی می گویم یک فصل دیگر. سیگار، چای. شیر عسل سیگار. ولی تا یکشنبه صبح تمام می کنم و یکشنبه را تا دوشنبه می خوابم. دوشنبه بیدار می شوم و به سه روزی به کارهای دیگرم می رسم. می نشینم چند داستان کوتاه را کامل می کنم. کتاب می خوانم. این روزها قبل از خواب به یک اتفاقی فکر می کنم که قرار است رمانم را شکل دهد. امیدوارم این یکی رمان را تمام کنم. همیشه گفته اند تا سه نشه بازی نشه، و من مطمئنم آمادگی این را دارم که این سومی را تمام کنم. 

داستان «او مسیحی بود ولی کسی این را نفهمید» را گذاشته ام تا بخوانید. این داستان را دو سال و نیم پیش نوشته بودم و مدتی هم در سایتم بود، ولی نمی دانم پستش چه شد. حتی یادم هست که چند وقت پیش چند نفر مسیج داده بودند و دنبال این داستان می گشتند و گفتم برایشان می گذارم. یک اخلاق خیلی بدی که دارم همین است. در زمینه ی گذاشتن داستان به شدت تنبل هستم و من را ببخشید. به زودی مثل سابق بر خواهم گشت. 

مسیحی بود، ولی کسی این را نفهمید!

باید مسیحی می شد ولی دلیلش را نمی دانست. فکر می کرد باید مسیحی شود، چون برادر بزرگ و خواهر بزرگترش مسیحی شده بودند. از وقتی خواهرش مسیحی شده بود، از روسری و شال راحت شده بود. حتی جلوی فامیل ها دیگر روسری سرش نمی کرد. اسم برادر و خواهرش هم عوض شده بود. خواهرش به کلاس زبان انگلیسی می رفت و برادرش شب ها کتاب می خواند. این همه پیشرفت. تنها باید می گفت: «مسیح خداوند است».

از آن روز به بعد دیگر روسری سرش نکرد. اسمش را عوض کرد و بدین ترتیب او سومین فرد مسیحی خانه شان بود. بعد از او هم خواهر کوچکش اسمش را عوض کرد و مسیحی شد تا قدرت بیشتری در خانه داشته باشند. خانه پنج هزار متری شان را توی روستا فروختند و جایش یک خانه 80 متری توی شهر اجاره کردند. مردم جدید، خیابان های تازه، رنگ های متفاوت. لهجه زیباتری که قشنگ توی دهان می چرخید.

از وقتی مسیحی شده بود، قدش بلندتر شده بود. کفش پاشنه بلندش خیلی او را مسیحی تر کرده بود. جمعه ها و یکشنبه ها با خواهر و برادرش به خانه شبانشان می رفتند. پرستش جالب، موسیقی، حرف های تازه از خدایی تازه. حرفهای که به زبان دیگری نبود. درست است که در مدرسه کمی دچار مشکل شد. معدلش پائین آمده بود: «دوست ندارم عربی و دینی رو. اَه ... آخه من مسیحی شدم دیگه مامی... چقدر شما غربتی هستین».

چند چیز را از مسیح داشت. خلاص شدن از شر یدالله پسر همسایه شان توی روستا و یکی هم جواب هایی که داشت تا به مادرش بدهد: «مسیح گفته قضاوت نکنید.»

یادگیری زبان انگلیسی خیلی خوب بود. پنجشنبه ها کتاب هایش را می زد زیر بغلش و به کلاس می رفت. پنجشنبه ها، خیابان ولی عصر، ماشین های پر سر و صدا، شهر زنده که نفس می کشید. سرش را پائین می گرفت و به کلاس می رفت. سرش را بالا می گرفت و بر می گشت. لذت بردن از شلوغی شهر. ولی یک جای کار می لنگید. او هیچ وقت مسیحی خوبی نمی شد. چون در کلیسای خانگی شان پسری همسنش نبود تا عاشق شود.

شهر شلوغ چیز خوبی بود. اینکه کسی نمی شناختش. اینکه پسرهایی که توی شهر بودند هیچ کدامشان مثل یدالله تراکتور و موتور نداشتند. اینکه برای هیچ کدامشان مهم نبود از کدام قبرستان آمده. چقدر خوب بود که مثل یدالله گلهاش خشکیده جنگلی به او نمی دادند. به معنای واقعی کادو می دادند، لباس، شلوار، شال و گاهی هم چیزهایی بود که از گفتن آن به مخاطب دوست داشتنی معذورم.

پیشرفت خیلی خوب بود. خریدن کامپیوتر. موبایل. دنیای زیبای اینترنت. دوستان مجازی. دیدار های حقیقی. موبایل. تکنولوژی در دستانش بود. پیدا کردن کلیسای جدید. با شبان جوانتر.

«باشه یه کلیسای دیگه... مسیح که عوض نشده... اعتقادتشون که مثل ماست...»

باز هم از مسیح ممنون بود. در را کوبیده بود و باز شده بود. کلیسای دیگر، برادران هم سن، خوشتیپ، بد تیپ، حراج بود. این کلیسا خیلی بهتر بود، چون خواهری آرایشگر در آنجا بود که باعث شد رنگ موهایش هم تغییر کند. تا هر زمانی هم که می خواست بیرون می ماند. چرا باید به او شک می کردند؟ شک در مسیحیت جایی ندارد.

«چرا نمیری از ایران. برو منم میام. می تونیم اونجا با هم زندگی کنیم. مشکلی هم نداریم. » یکی از برادران این حرف را به او گفته بود. راست می گفت ایران جای او نبود. جای هیچ کدام از مسیحیان. باید می رفت، شهر هم کوچک بود. باید جایی می رفت تا کسی نشناسدش.

ترکیه چقدر زیبا بود. چقدر خوب بود. مردمش کاری به تو ندارند. ما مسیحی هستیم. ایران جای ما نبود. او مسیحی بود ولی کسی این را نفهمید. خودش هم نفهمید که چرا باید برگه تعمید می داشت؟ مگر پولس نگفته بود که اقرار به اینکه مسیح خداوند است، ایمان ما را شکل می دهد. او مسیحی بود ولی کسی این را نمی فهمید. خودش هم نمی فهمید چرا همیشه جواب منفی بود. زبان انگلیسی برایش هیچ فایده ای هم نداشت. دنبال کار بود. مثل سگ اینطرف و آنطرف رفت تا مشغول به کار در یک بار شد. محیط گاهی برای او غیر قابل تحمل می شد. پیشنهادات بی شرمانه. مردانِ مست. بدون کادو! «اعتقادات توی اروپا توی دل افراده». این را یکی از همکارانش گفته بود. پس کارش را ادامه داد. کسی هم نفهمید که او مسیحی بود.