چای های در تبعید

 
شک به فهمیدنِ نفهمیدن
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۸
 

تصویری از کودکی برایت زنده می کنم. دیدن چراغ های راهنمایی و مردم خیس شده از پشت شیشه ی باران خورده ماشین. این باید تصویری قوی باشد که همه ی ما از کودکی آن را به یاد داریم و توام یادت هست. حالا توی این سن به خیابان ها نگاه کن. از پشت همین شیشه های باران گرفته به مردمی نگاه کن که نمی فهمی شان. حدس می زنم که توام مثل من مرز دقیقی بین فهمیدن این نفهمیدن ها و قبل از آن را نداری. در هر حال در یک جایی از فهمیدنِ نفهمیدن ها به افیونی روی آوردیم که بتواند تسکین بدهد. این افیون را هر شب و روز در چایمان حل کردیم. در سیگارهایمان بار کردیم و دودش کردیم و هوایش فرستادیم. کار به این جاها ختم نشد. فهمیدنِ این نفهمیدن ها کار دستمان داد و مجبور شدیم خودمان هم افیون درست کنیم. ما تمام این ها را فهمیدیم ولی نفهمیدیم که باید بفهمیم این نفهمیدن ها را یا نباید. باز هم مهم نبود که باید باشیم یا نباید. جایش به دنبال پیشانی سفیدهایی گشتیم که مثل ما بین این باید و نباید گیر کرده بودند. گفتیم خودمان را سانسور نمی کنیم ولی آنقدر با خود سانسوری جنگیدیم که سانسور را هم سانسور کردیم. در میان این افیون دوست داشتنی، سعی کردیم که از دنیای غیرواقعی خارج شویم و بیرون بیایم و زندگی کنیم. ولی هر روزی که می گذرد من بیشتر ناامید می شوم. تو بیشتر ناامید می شوی. من دارم به حرف های دو هزار سال پیش بر می گردم که باید به همه چیز جز شک، شک کرد.

تنها چیزی را که نمی شود به آن شک کرد، این است که تو میایی در خواب من قدم می زنی. میایی از پشت شمشاد های باغ می پری جلویم و من را بوس باران می کنی. در چیزی که نمی شود شک کرد این است که ما در خوابی فرو می رویم که سرشار از این افیون است. در جایی که از این همه چیزهای شک آلود راحت می شویم. می توانیم در خانه ای رویایی در سواحل آرام مدیترانه چایمان را راحت دم کنیم و من تو را از زیر چشم بپایم. در چشم هایت به بُعد جدیدی از فلسفه برسم. موهایت را از جلوی صورتت کنار بزنم و از تو سرشار شوم. ولی از خیالات و رویاها خارج می شویم چیزی نیست جز شک. شک به روزهای روبرو. شک به حالت روانی ما. حالا به جایی رسیده که معنی برف و باران برای ما عوض می شود. معنی خورشید عوض می شود. دیگر به جایی می رسد که حتی افیون هم نمی تواند حجم سیالِ سیاهِ تنهایی را بگیرد. افیونی ساخته ایم که معتادش هستیم و به هیچ دردمان نمی خورد. باید تمام این چیزها را تمام کنم و مثل حجم های خزنده ی نفهمیدن ها باشم. 


 
 
یکشنبه ی متناقض
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
 

«یک»

یکشنبه ششمِ اوکتبرِ دو هزار و سیزدهِ میلادی. یا باید بگم، یکشنبه چهاردهِ مهرِ هزار و سیصد و نود و دو. برای اینکه بتوانم تاریخ ایران را بفهمم باید به تقویم رجوع کنم. متوجه می شوم که روز دامپزشک است. یک ساعت پیش هم در فیس بوک دَه دقیقه به نقاشی Christ of Saint John of the Cross  نگاه می کردم. یک ساعت قبل از یک ساعت قبلی هم، وقتی که برادرم گیتارش را گرفته بود دستش گفتم، بیا یه سبک به اسم خیتاناس اختراع کنیم. حالا شما کنجکاو شده اید که این سه موضوع متفاوت چه ربطی دارد؟ خب خیلی بچه بودم. فکر کنم اول راهنمایی بودم. زن و شوهر به خانه ی ما می آمدند. شوهر یک فرد خوشتیپ چهار شانه با موهای جو گندمی بود. ایشان در هر زمینه ای حرفی برای گفتن داشتند. من به راستی باورم شده بود که با مردی مثل سلیمان نبی طرف هستم و در همان ماه اول داشت تبدیل به یک اسطوره می شد که خودش را  تبدیل به سوژه کرد. دوست پدرم به من گیتاری هدیه داده بود و من چون تمرین نمی کردم گیتار را برداشت و گفت سبکی به اسم خیتاناس می زد. حالا من از گیتار زیاد نمی دانم و اگر کسی می داند که سبک خیتاناس وجود دارد لطفاً به من بگوید. خلاصه اینکه در خانه شان تابلوی Christ of Saint John of the Cross دالی را برای اولین بار دیدم، ولی گفت که خودش آن را کشیده بود. خلاصه اینکه دامپزشکی هم خوانده بود. امروز نتوانستم از فکر آن مرد خوشتیپِ چهار شانه ی مو جوگندمی بیرون بروم. آدم چاخانی بود و هیچ از آدم چاخان خوشم نمی آید. امروز زیاد حالم خوب نبود، حتی جایی که باید می رفتم هم نرفتم و حتی ریش هایم را نزدم و از خواب بیدار شدم شیر عسل خوردم و بعدش ناهار و یک  ساعتی آهنگ گوش دادم تا کرختی را از جانم دور کنم. با نوشتن این داستان دوباره پر انرژی شدم که چند تا کار مفید انجام بدهم که یکیش به روز کردم وبلاگ بود.


«دو»

بیست روز پیش استانبول بودم. فکر نکنم که در موردش نوشته باشم. راستیتش را بخواهید توی یک بار نشسته بودم و منتظر دوستم بودم. دو ساعتی بیکار بودم پس یک دفتر خریدم تا پُستی که می خواهم توی وبلاگ بگذارم را آنجا بنویسم، ولی تنبلی کردم. خلاصه شش صفحه از من طلبکارید که قرار نیست تایپش کنم. در استانبول به یک زن آشنا شدم. اسمش مِری است. حدود هفتادُ یِک سال سن. شوهرش ایرانی بوده. مدت ها در ایران زندگی کرده و قبل از انتخابات به ترکیه آمده. پسرش در تهران برای واشنتگن پُست کار می کند. با اینکه هفتادُ یِک سال سن دارد ولی پنج بار، چهار طبقه ی آپارتمانش را طی کرد. درون این زن داستان های نهفته ای بود. داستان هایی که سعی می کرد از گفتنش سرباز زند. داستان هایش را از چروک های پوستش می دیدم. حتی یکی هم تعریف کرد، زمانی که در تهران بوده یک پسری هر روز به او زنگ می زده، در آخر مِری گفته: «ببین من مادربزرگم، دختر بزرگم ندارم بهت بدم.» ولی به درد نمی خورد این داستان، شاید هم یک جایی از آن استفاده کنم ولی چیزهای دیگری می خواهم. او فقط سعی کرد در مورد گربه های پشت خانه اش وپسرش و عروسش صحبت کند. در آخر هم یک بسته گَز به من داد.


«سه»

در پست قبلی من از کلمه ی «تُخمی» استفاده کرده بودم و شخصی کامنت گذاشته بود که ادبیات ما ها را نمی فهمد. ببخشید مگر «تُخمی» چه کلمه ی بدیست؟ اتفاقاً ذهن منحرف شماست که به آنجا کشیده می شود. اجازه بدهید سری به لغت نامه دهخدا بزنیم. در مقابل واژه ی «تُخمی» اینطور نوشته شده است:
(عامیانه) صفت جنس زمخت،بنجل و نامرغوب زیرا گیاه یا جانور تخمی را صرفا به منظور تکثیر نسل بکار می برند و معمولا آنها کیفیت مناسبی برای سایر کاربردها از جمله مصرف غذایی ندارند.

یادم هست که مادربزرگ خدا بیامرز من هم از این واژه استفاده می کرد. می گفت: «بادمجونش تُخمیه».


«چهار»

نمی دانم چه اجباریست که با این حال نزارم، فیلم «بندر مروارید» را ببینم. جنگ یک واقعیت است. چندین بار شده که خواب جنگ دیده ام. خواب دیده ام که جنگنده ها یکهو می آیند و تیرباران می کنند. من پشت میزها در مدرسه ای پنهان می شوم، در حالی که ضربان قلبم به دویست می رسد، گلوله ها یکی یکی به دیوار مقابلم می خورند و من سرم را میان دست هایم پنهان کرده ام. بعد از مدرسه بیرون می زنم، هواپیمایی را می بینم که دارد سقوط می کند. باید فرار کنم ولی به پاهایم زنجیر بسته اند. سر از کلیسای گرگان در می آورم که همینطور دارد ترک می خورد. باز فرار می کنم. از دیوار پُشتی کلیسا می پرم پایین و با خودم می گویم، دزد که آمده بود از همین دیوار فرار کرده بود.

خلاصه اینکه دیشب یکی از تلخ ترین فیلم های عمرم را دیدم. پیشنهاد می کنم که اگر این فیلم را ندیده اید حتماً ببینید.


«پنج»

کتاب «دُن کیشوت» را دانلود کرده ام و شبی سه – چهار صفحه قبل از خواب می خوانم. واقعا سروانتس یک پُست مدرن بوده.

«شش»

موسیقی می تواند حال آدم را خوب کند. آهنگ «Unchain My Heart» از «Joe Cocker» حسابی حال من را جا آورد و اصلاً همین آهنگ باعث شد وبلاگ را به روز کنم. در کل روز خوبی نبود ولی فکر می کنم از این لحظه به بعد روزی پر از انرژی باشد. تلفن ها را به فال نیک می گیرم.