چای های در تبعید

 
وقت طلاست
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۸
 

1

ولی به خرجش نمی رفت. زیرا، برای اینکه به خرجش برود، می بایست علت حقیقی بدبختی های خود را بشناسد: یعنی هر چه بر سرعت زمان بیفزاید زمان کوتاه تر می شود، و هر چه زمان را کوتاه تر کند بیشتر خود را محکوم به سودجویی یعنی خشونت و سفاکی کرده است. ابراز محبت نتیجه ی تجمل و کار کسانی است که فرصت و وقت کافی دارند؛ همین که وقت طلا شد آدمی نیز سفاک و بی رحم می شود. (ژوزه ایکور / هفت شهر عشق)

2

در گیر و داری که وقت طلاست همین مانده که آدم درست در این فصل سرما بخورد و 35 ساعت را بخوابد و نتواند کاری انجام دهد. بعد یهو به خودش می آید و می بیند کلی کار روی سرش ریخته و استرس از در و دیوار اتاق روی سرش خراب شده است. تصمیم گرفته ام دیگر در فیس بوک چیزی ننویسم. فیس بوکی که وقت آدم را الکی الکی هدر می دهد. فیس بوک، این ابزاری که تمام روابط را به گند می کشاند. 

3

اسلام ناب محمدی. بشارت انجیل برای نجات دادن دنیا. روشنفکرانی که با شنیدن چهار تا آهنگ فرانسوی و دیدن چهار تا فیلم فرانسوی روشنفکر شده اند. روشن فکرانی که حتی اسم کتاب «تجدد و تجدد ستیزی» در ایران را نشنیده اند و انتظار دارند ایران به سرعت و با فرهنگ بالای مردانش سریع به تجدد برسد. سیاست های آلوده به خون و دست های پشت پرده. این روزها مثل سرفه های آلوده به خلط حالم از همه چیز به هم می خورد. 

4

به فیلم دیدن، در مبل های یک نفره. 

Taxi driver

Viridiana

Inland Empire

The Best Offer

What ever works

5

مثل یک موش مرده خوشبختم، مثل یک موش مرده غم دارم

توی یک ابر گیج غوطه ورم، ترسِ از ارتفاع هم دارم!!
(سید مهدی موسوی)

6

تمامی مطالب شماره چهارم فرشته های کاغذی آماده است و مشغول صفحه آرایی و صفحه بندی هستیم. به زودی خواهیم آمد و منتظر ما باشید.  


 
 
Chopin Nocturne - No 11 in G Minor
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٧
 

این بعد از ظهر گرم پنجشنبه وحشی ترین حالت بی حوصلگیم است. خواب رفته ترین حالت دستم است. کثیف ترین حالت شستن است. این پنجشنبه کشنده ترین حالت جیغ یک بچه در ایستگاه مترو است. این پنجشنبه انگار با تمام پنجشنبه های دنیا فرق دارد. چه از لحاظ تاریخی و چه مکانی و چه و چه و چه. دلم یک خانه ی دور از شلوغی می خواهم که فقط در آن شوپن گوش بدهم و سیگار دود کنم و خیال پردازی کنم. بعد از تمام این کارها بنویسم. البته اگر سر بودن دست راستم اجازه بدهد تا این کار را انجام بدهم. حس می کنم کم کم دارد فلج می شود. راستی بدون دست راست باید چطور بنویسم؟ فقط با دست چپ؟ نوشتنی برایم آرامش به همراه دارد. نوشتنی که لذت بخش ترین کار دنیاست. جاییست که فقط تویی و خودت و یک ورق کاغذ. البته بعد از اینکه تمام می شود کسانی هستند که در این لحظه با تو شریک شوند. این خودش یعنی خریدن آرامش. خریدنی چیزی که به همین راحتی ها به دست نمی آید. کلمات و جملات قدرت عمیقی در پشتشان دارند که می توانند حالت های من را تغییر دهند. من واقعاً از نوشتن لذت می برم و دوست دارم همیشه چیزی برای نوشتن داشته باشم. البته هر چیزی را هم جلوی دید عموم نمی گذارم که بخوانند. مخاطب شعور دارد. نه اینکه من خیلی گهی هستم ولی چیزی را که می نویسم 10 نفر هستند که دوست بدارند و منتظر نوشته ها و داستان های جدیدی از من باشند. از دو، سه هفته پیش به خودم قول هایی داده ام که باید به آنها عمل کنم. حداقل برای خودم. یکی از آنها «فرشته های کاغذی» است. از این شرمنده ام که آنقدر مسیج و ایمیل آمده این «فرشته های کاغذی» چه شد؟ می خواهم دوباره «فرشته های کاغذی» را دوباره شروع کنم. ولی این بار با ایده های جدید، با قدرت بیشتر و با تعامل بیشتر. لطفاً ایمیل بزنید و نظر بدهید و نقد کنید و دوست داشته باشید که همکاری کنید.

متاسفانه وبلاگم که بسته شد تمام لینک ها را از دست داده ام. لطف کنید که آدرس های وبلاگ هایتان را به من بدهید تا در وبلاگ بگذارم و شما هم لینک وبلاگ من را تغییر دهید. خوشحالم از اینکه هنوز من را می خوانید. و در انتها هم شعری از مهدی موسوی عزیز بخوانید (البته مطمئن هستم که این شعر را بارها خوانده اید). این شعر را این روزها مدام می خوانم و می خوانم.

 

از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند
با جرثقیل از دل من سنگ می برند
فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است
در من تناقضی ست که هر روزش از شب است
خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها
پرواز می کنند مرا قورباغه ها
از یاد می برند مرا دیگری کنند
از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند
در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند
درباره ی زنی که منم داوری کنند
با آن سبیل! و خنجر ِ در آستینشان
در حقّ ما برادری و خواهری کنند!!
چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود
با ابرهای غمزده خاکستری کنند
ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجن
بگذار تا خران چمن! نوکری کنند
ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها!
در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند
از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!
بیچاره دشمنان شما! ما که دوستیم!!
از دعوی ِ برادری ِ باسبیل ها!
تا واردات خارجی ِ دسته بیل ها!!
از تخت های یک نفره تا فشار قبر
خوابیدن از همیشگی ِ مستطیل ها
در جنگ بین باطل و باطل که باختم
دارد دفاع می شود از چی وکیل ها؟!
دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم
امروز می برند مرا جرثقیل ها
چیزی که نیست را به خدایی که نیستیم
اثبات می کنند تمام ِ دلیل ها
در حسرت ِ گذشته ی بر باد رفته ای
آینده ی کپی شده ای از فسیل ها!
ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند
دارند بیت هام به من فحش می دهند
پرونده ای رها شده در بایگانی ام
از لایه های متن بیا تا بخوانی ام
باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است
بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!
از نام ها نپرس، از این بازی ِ زبان!
قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است
از کودکیت، اکثر ِ اوقات درد بود
تنها رفیق ِ آن دل ِ تنهات درد بود
شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر
شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!
داری من و جنون مرا حیف می کنی
داری شعار می دهم و کِـیف می کنی
در شهر ما پرنده ی با پر نمی شود!
آنقدر بد شده ست که بدتر نمی شود
اسمش هرآنچه باشد: یا دوست یا رفیق
جز وقت ارث با تو برادر نمی شود
از «دستمال» اشکی من استفاده هاست!!
نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود!!
می چسبم از خودم به غم و شعر می شوم
از شعر گریه می کنم و شعر می شوم!
از کاج هام موقع چاقو زدن توام
بگذار شهر هرچه بگویند! من، توام!
افتاده در ادامه ی هر گرگ، گلّه ها
محبوبیت، به رابطه ام با مجلّه ها
تشکیل نوظهوری ِ مشتی ستاره ها
از دادن ِ تمامی ِ … در جشنواره ها
شب های حرف و سکس ِ به سیگار متـّصل
و اشک های شعر، کنار ِ در ِ هتل
دارم سؤال می شوی از بی جواب ها
بیهوده حرف می/ زده در گوش خواب ها
تا گریه ای شوم بغل ِ هر عروسکم
تا کز کنم دوباره به کنج ِ کتاب ها
از گریه های دختر ِ می خواست یا نخواست
در ابتدای قصّه که یک جور انتهاست!
تا صبح عر زدن وسط ِ دست های تو
بیداری ام بزرگ تر از فکر قرص هاست
از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود»ها
از آسمان محو شده پشت دودها
از قصّه ی دروغی ِ آدم بزرگ ها
تقسیم گوسفند جوان بین گرگ ها!
تسلیم باد/ رفتن ِ ناموس ِ باغ ها
آواز دسته جمعی و شاد ِ کلاغ ها
یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد
افتادن ِ من از همه ی اتفاق ها
جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند
و بار می برند کماکان الاغ ها!
در می روم از اینهمه پوچی به خانه ات
از خانه ام! به گوشه ی امن ِ اتاق ها
پاشیدن ِ لجن به جهان ِ مؤدّبت!
عصیانگری قافیه در قورباغه ها!!
لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!
بهتت زده! شکسته در این شهر باورت
به دست دوست یا که به آغوش امن عشق
اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت!!
خشکیده چشم و گریه ی ابرم زیاد نیست
ای زندگی بمیر که صبرم زیاد نیست
از زنگ بی جواب ِ کسی در کیوسک ها
از زل زدن به بی کسی بچّه سوسک ها!
از بحث روزنامه سر ِ کارمزدها
از بوی دست های تو در جیب دزدها
تزریق چشم های تو کنج ِ خرابه ها
از پاک کردن ِ همه با آفتابه ها
از چند تا معادله و چند تا فلش
از یک پری که آمده از راه دودکش
از انحراف من وسط ِ مستقیم ها!
از عشق جاودانه ی ما پشت سیم ها!!
از گریه ی تمام شده بعد ِ چند روز
از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز
از آدمی که مثل تو از ماه آمده ست
از اینهمه بپرس:
چرا حال من بد است؟!!
از این شب برهنه چراغ مرا بگیر
از قرص های خسته سراغ مرا بگیر
دستی به روزهای خرابم نمی بری
از چشم های توست که خوابم نمی بری
دارد جهان، غرور مرا مَرد می کند
سگ لرزه هام زیر پتو درد می کند

رد می شود شب از بغل من، سیاهپوش
با گریه هستمت که اگر نیستم به هوش
پوشانده شب تمامی این شهر زشت را
خوابیده است داخل سوراخ، بچّه موش!
شب می رسد… و تنها از، اینهمه سیاه
آوازهای رفتگری می رسد به گوش


 
 
ممیز صفر
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦
 

 امروز حالم زیاد خوب نبود و می خواستم نامه ای را که برای مادرم نوشته بودم را توی وبلاگ بگذارم. وقتی که وبلاگ را باز کردم خیره به صفحه مانده بودم. به جرم تخلف در توافقنامه پرشین بلاگ، وبلاگ من را حذف کرده بودند. البته قبل از حذف فـــ یلتر کرده بودند و در زیر تخلفی که نوشته بودند آدرس چند جا را داده بودند تا پیگیر رفع فیلتر باشم. این اقدام باعث شد اندکی در تصمیم ام صبر کنم و بعد اقدام به نوشتن پست بگیرم. تصمیمم را گرفتم تا یک داستان را هم به همراه نامه بگذارم. اول نامه را بخوانید که با روحیات این روزهای من آشنا شوید و بعد هم داستان. در مورد داستان فقط عرض کنم که قرار بود در مجله ی ناممکن منتشر شود ولی آنقدر منتشر نکردند که تصمیم گرفتم بگذارمش. 

■■■

گریه مثل دست های چروک خورده ات.

پارسال تابستان بود که وقتی دست هایت را گرفتم فهمیدم چقدر چروک خورده اند. فهمیدم بالاخره مادر پرانرژی که هفته ای یک بار از شمال می زد می آمد تهران و کرج، سالی یکبار انگلیس و سالی چند بار ترکیه، زودتر از این حرفها پیر شده. بغض کردم ولی هیچ وقت به تو نگفتم که بودنت در خانه چه وزنه ای بوده. وزنه ی بزرگی که الان هر کدام از ما در جایی از مسیر پیشرفت باشیم. نمی دانم این غرور من به خانواده پدری رفته یا مادری. حالا همین غرور باعث می شود که من هیچ وقت رودررو به تو نگویم که چقدر مهمی برایم. که اگر تو نبودی من چه می شدم. خسته شدم دیگر هر وقت آمدی آنقدر اینجا شلوغ بوده که نتوانستم با تو قشنگ خلوت کنم. هر دفعه آمدی آنقدر اینجا شلوغ بوده که کلافه ام کرده. خودت که دیگر می دانی چه اجتماع گریزی ام. خلاصه نشد که راحت دو نفری بنشینیم چای بخوریم و آهنگ گوش بدهیم و هی نگاهم کنی و بگویی این سری چند تا موی جدید سفید دارم.

دیشب وقتی مریم مسیج داد پُست فیس بوکم را خوانده ای و نشستی گریه کرده ای. خیلی حالم گرفته شد. نه اینکه حالم خوب بوده و بد جلوه دادم، نه اتفاقا حالم خوب نیست ولی نمی خواهم تو را ناراحت کنم مادرم. اتفاقا آن پست را تو خودت باید می خواندی ولی چرا به حال من گریه می کنی؟ مگر من چه گُلی به سرت زده ام که اینقدر ارزش داشته باشم. بعضی وقت ها تنهایی آنقدر عمیق می شود که دیگر هیچ چیزی جایش را نمی گیرد مادر. حال من خوب است و نه مشکل مالی دارم و نه دلم برای ایران تنگ شده، فقط خسته شده ام وگرنه هیچ چیزی وجود ندارد که بخواهد سلامت جسمانی من را به خطر بیندازد. من فقط از شلوغی خسته شده ام مادر. از خدا هم خسته شده ام. اگر تا 24 ساعت آینده معجزه ای که می خواهم نشانم ندهد برای همیشه قیدش را خواهم زد. یه سوال داشتم که همیشه ذهنم را مثل کرم خورده، چرا همیشه معجزات برای زمان های خیلی خیلی دوره؟ مگر ما با ابراهیم چه فرقی داریم که خدا برای ما معجزه نمی کند؟ من در این تنهایی نیاز به حضور یک حجم فرازمینی دارم که نیست. هم تنهام و هم دورم پر از آدم است. چرا دیگر زندگی مثل قبل نمی شود؟ همان خانه توی گرگان و همان آرامش بعد از ظهر هایش.

حالا من همان ساموئل پر انرژی سابق نیستم و پایم را بکنم توی کفش و چیزی را که می خواهم به دست بیاورم. یک تغییر می خواهم. از همان تغییر ها که از گرگان شد تهران و از تهران شد اینجا. امیدوارم که این نامه را هیچ وقت نخوانی مادر. اگر هم خواندی نباید گریه کنی چون نباید نگران پسری باشی که می خواهد هم مرد باشد و هم پسر خودت. 

■■■

شبح هاید پارک

 تقدیم به «پ» برای تمامیه خواب های تو در تواش 

 

به استرالیا رفتم. قرار بود مراسم سال نو را به صورت مستقیم گزارش کنم. اینکه از هوای برفی لندن یکدفعه وارد هوای تابستانی سیدنی بشوی حال و هوای من را حسابی تکان داده بود. از این سفر کاری استفاده کردم و به خانواده ام در ایران گفتم که آن ها هم بیایند. پدر طبق معمول نیامده بود. برادرم و خواهرم و مادرم فقط آمدند. خانواده بهزاد هم می آمدند. فیلم بردار گروه را می گویم. از زمستان وارد تابستان شدیم. امسال بر خلاف سال پیش قرار بود ساعت چهار بعد از ظهر سال تحویل شود. ساعت گرینویچ را مبدا گذاشته بودند تا همه ی جهان در یک ساعت مشخص جشن بگیرند. لطفش هم بیشتر بود. چون می توانستیم در لحظه ی تحویل سال تنی هم به آب بزنیم.

سیدنی گرم و دل انگیز بود. دیدن دخترهای بلوند استرالیایی با کوالاهایی که در آغوششان داشتند. با شلوارک های جینشان، حال و هوای ما را  که از لندن برفی و کسل و غم انگیز آمده بودیم را دگرگون کرده بود. وقتی به سیدنی رسیدم فهمیدم که تمام دوستانم از ایران آمده اند. آمده بودند تا من را سوپرایز کنند. حتی رضا که هفته ها از خانه اش بیرون نمی آمد.

به محل جشن که رسیدیم کلی آدم جمع شده بود. با شلوارک و پیرهن نخی ام از استیشن شبکه بیرون آمدم جمعیت یک صدا فریاد زدند. گلناز را دیدم. انگار او هم از ایران آمده بود به ساعتم نگاه کردم. هنوز 2 ساعتی وقت بود. گلناز با لبخند ملیحی نگاهم می کرد. این اسب وحشی این همه راه آمده بود تا باز بگوید من را نمی خواهد؟ از سورنا پرسیدم چرا بابا نیامد؟ ممنوع الخروج بود.. واژه ای که 8 سال است یدک می کشمش. دلم برای ترس از پدر تنگ شده بود. پدری که روز به روز مفهومش برای من انتزاعی تر می شد. پدری که هر غروب خسته از کار بر می گشت و من توی اتاقم پای کتاب هایم بودم. هیچ وقت کتاب ها نمی تواند جای پدر را پر کند. بعد از آن هم شبکه جای کتاب ها را گرفت و این چرخه آنقدر تکرار شده که به پدر رسیده. ولی پدر نیست.           

لبخندی زدم و بچه ها را بغل کردم. بعد از این همه مدت که نمی دانم چند سال شده بود می دیمشان. آمده بودند من را سوپرایز کنند. مارک تهیه کننده و کارگردان شبکه گفت که آماده باشم تا بروم روی خط.  شمارش معکوس ...

ده...

شبکه ای که هیچ وقت جای پدر را نمی گرفت.

نه...

گلناز، اسب وحشی من...

سه...

شبکه ای که هیچ وقت جای گلناز را پر نکرد.

دو...

پدر، مفهومی که دیگر بعد خارجی نداشت.

یک...

من از سواحل سیدنی در خدمت شما هستم. جاتون خالی اینجا حسابی گرمه. جای تک تک شما خالیه. در کنار من کلی استرالیایی جمع شدن و منتظرن تا سال تحویل بشه و شیرجه بزنن توی آب، البته باعث خوشحالیه که بگم یه عالمه دلفین در کنار ساحل منتظرن تا مردم رو سواری بدن.

گلناز در ردیف اول با بیکینیه سرمه ای ایستاده بود. چشمک می زند. آمده که حس کنم چقدر بدبختم؟ بگوید هیزم؟ دفعه ی اولی که توی میهمانی همدیگر را دیده بودیم، چشمانم از هیزی در آمده؟ اینکه یک بار شب سال نو به من زنگ زده و من اشتباهش گرفته ام؟ گلناز اسب وحشیه من. اسبی که همیشه یال هایش را تکان می داد. جلوی من شیهه می کشید و هیچ وقت اجازه نداد رامش کنم. گلناز مفهومی از زندگی در روزهای سختی که نیاز به بودنش بود ولی تاخت و رفت. مادیانی که بدون من رفت. کم کم ساعت چهار رسید. هوا آنقدر گرم بود که عقربه های ساعتم داشت خم می شد. یک چیزی در درونم خراش بر می داشت. سومین عشقی بود که نباید به آن می رسیدم. افسوس که چراغ سبز من برای او قرمز چشمک زن بود.

شمارش معکوس شروع شد.

ده...

سال نوی دیگری که پدر نبود.

نه...

گلناز اسب وحشی من.

سه...

سالهایی که گلناز در من خشک نشد.

دو...

پدر که مفهومی انتزاعی شده بود.

یک...

 

سال در تمامیه جهان در یک ثانیه تحویل شد. برنامه تمام شد. بچه ها خواستند بروند پارک بنشینند چای بخورند و سیگار بکشند. خیابان سربالایی بود که گلناز روی مرتفع ترین نقطه ی آن ایستاده بود. به بهزاد گفتم: «نمی تونم، شیب زیاده ». بهزاد من را سوار استیشن شبکه کرد. ماشین حرکت کرد. ولی کش می آمد. جلویش می رفت و من هنوز در پائین ترین نقطه ی خیابان به گلناز نگاه می کردم. پیاده شدم که بروم. در یک لحظه هوا ابری شد و برف بارید. پاهایم یخ بسته بود و قدم از قدم برداشته نمی شد. رضا رسید. با ماشین یشمی اش. سوار شدم. دوباره هوا گرم شد. گفت که شیب زیاد است و باید از کوچه های فرعی رفت. گفتم: «مگه بلدی اینجاها رو؟»

«آره که بلدم. یکم جلوتر میدون ولی عصرِ»

ولی عصر؟ چقدر آشنا بود اینجا. اینجا تهران بود. من اصلا استرالیا نبودم. سر در نمی آوردم. رضا خندید. قهقهه می زد: «سامان خیلی خری. تازه فهمیدی؟»

نه امکان نداشت. چگونه ممکن بود. پرواز من از لندن به سیدنی بود. چگونه این اتفاق رخ داده بود؟

«کودتا»

سرم گیج بود. بچه های دانشگاه دور میدان ولی عصر جمع شده بودند. از ماشین پیاده شدم. دستم را کشیدند تا ببرندم کافه گودو ولی گلناز منتظر من بود. باید می رفتم.

«رضا قرار بود کدوم پارک بریم اخوی؟»

رضا دستم را کشید: «بزارین ببرمش. ولش کنین عاشق شده.»

دوباره سوار ابوقراضه ی رضا شدیم. چند خیابان بالا پایین رفتیم. گلناز را دیدم، با شال حریری که دورش کشیده بود.

«رضا اوناهاشن. نگه دار... بذار پیاده شم...»

«سامانِ خر ساکت باش. دو دقیقه دندون رو جیگر بذار... یه راست می ریم پارک... قراره همه اونجا جمع شن»

رسیدیم پارک... دور میدانی نشستیم که وسطش فواره ای بود. مجسه ای که در وسط میدان و بالای یک سکو ایستاده بود و دست راستش را طرف من گرفته بود. به رضا می گویم: «این کدوم ساختمونه؟» به پشتم اشاره می کنم. می گوید: «وزارت امورخارجه ست دیگه». این همه تغییر؟

«رضا کاش می ذاشتی پیاده باهاشون می اومدم»

«نه خره. تو نباید باهاش قدم بزنی. کنارش که راه بری کم میاری، همیشه باید بری ازش جلوتر یهو جلوشو بگیری.»

موبایلم زنگ خورد. بابا بود. «الو بابا کجایی؟ تو چرا نیومدی؟»

صدایش گرفته بود: «مامانت اونجاست؟ می تونی گوشیو بدی بهش؟»

«بابا من یه جای دیگم، مامان اینا تا چند دقیقه دیگه می رسن. سال نو مبارک.»

«مرسی عزیزم. سال نوئه توام مبارک.»

«تو چرا نیومدی؟»

«کجا؟»

«بیرون؟»

«ممنوع الخروجم عزیزم. نمیشه که اومد.»

«بابا من برگشتم تهران... ما الان... رضا کجائیم؟»

رضا چهره اش را درهم کشید. «خیابون کالج. روبروی کاخ سنت ماری»

بابا یه لحظه صبر کن: «رضا کجائیم؟»

می خندد... «گفتم که»

«کدوم کشوریم؟»

«استرالیا»

بدنم شروع کرد به کش آمدن. همه شان دروغ گفته بودند. من ایران نبودم. من ولی عصر نبودم. من در هاید پارک نشسته بودم. حالا به وضوح کاخ سنت ماری را می دیدم. فواره های وسط پارک را. صدای پدر می آمد که می خواست با مادر حرف بزند. گوشی را بردم سمت مامان. ولی مامان نخواست که صحبت کند. نمی دانم چرا.

«بابا دلم برات تنگ شده، کاش بودی اینجا. کاش همون موقع اومده بودی بیرون»

«سامان تو که همیشه قوی بودی. حالا بعدِ این همه وقت فیلت یاد هندوستان کرده؟ جلوی این همه آدم داری آبروی منو می بری که... حالا که معروف شدی؟»

بعد انگار که صدای پدرم قطع شد. کل هاید پارک در سکوتی عظیم شناور بود. انگار برای ثانیه هایی طولانی همه چیز از جنبیدن ایستاد. انگار کسی در خانه مان در تهران فریاد می زد.

«هنوزم فعالیت می کنی؟ زنت کجا رفته؟ نباید با پسرت در ارتباط باشی...» انگار یکی داشت پدرم را کتک می زد. بابا را می زد. کل هاید پارک دور سرم می چرخید.

دویدم سمت بهزاد. «بهزاد... بابامو گرفتن دوباره...»

بهزاد می زند زیر گریه. «بیا باهاشون حرف بزن بگو نزننش...»

بهزاد گوشی را نمی گیرد. گلناز دارد غر می زند که قول داده بودی گریه نکنی... چوب خط امسالت پر شده بود...»

«بابامه... دارن می زننش... یکی یه کاری کنه...»

گوشی از دستم افتاد و کش آمد. داشت آب می شد. خودم کف زمین کش می آمد و زوزه می کشیدم و همه دوستانم نگاهم می کردند. صدای موسیقی می آمد. قسمت زمستان از آهنگ چهار فصلِ ویوالدی می آمد... سرم را بلند کردم. سورنا ردیف اول ویلون می زد و سرم شل شد و پائین افتاد...

 

چند سالی است که هر روز به هاید پارک می آیم. دختران استرالیایی با کوالاهایشان می آیند پارک و قدم می زنند. گلناز را هم چند بار دیده ام که با شوهرش می آید پارک.