چای های در تبعید

 
هزار تا سکوت!
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٩
 

هزار تا ترانه، هزارتا سکوت، واسه گفتن حس من کافی نیست

(علی رضا باران)


چیزی برای گفتن ندارم و تنها داستان بخوانید. (اگر خواستید!). راستی کسانی که لطف کرده اند و وبلاگ من را لینک کرده اند پیغام بگذارند و اطلاع دهند تا من هم لینک کنم. 


یهوه صبایوت

«هزاران بوسه ی عمیق»

به نظر من شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک، مثل توئیتر، مثل اینستاگرام، مثل گوگل پلاس یه چیز کاملاً مزخرفه. فقط یه لحظه خودتو بذار جای من، اگه زن کشیش هم می اومد تموم پُست های منو لایک می کرد و نظر می ذاشت خب به نظرم توام اینجوری می شدی. مشکوک می شدی. کم کم اعصابتو خورد می کرد. سعی می کردی یه جورایی حال طرف رو بگیری و اگه درست نمی شد، همین کاری رو می کردی که من کردم. در هر صورت من عازم یه سفر خیلی طولانی ام.

حدود ساعت 5 عصر بود که طبق معمول لئو از سرکار به خانه برگشت. باران از نیم ساعت پیش آرام آرام شروع کرده بود به باریدن و ساندرا همینطور به خیابان زل زده بود، قهوه خورده و سیگار کشیده بود. شاید 2 تا. چون در نیم ساعت بیشتر از 2 نخ نمی شود دود کرد. لئو آمده بود، سلامی کرده بود، پیشانی ساندرا را بوسیده بود و برای خودش قهوه ای ریخته بود و روی کاناپه ولو شده بود و سیگار روشن کرده. تمام این خانه بوی سیگار می دهد. حتی کتاب های کتابخانه هم بوی سیگار می دهند. تمام این ها می تواند یک پُست در فیس بوک باشد. می تواند یک درد دل در توئیتر باشد. می تواند یک عکس در اینستاگرام باشد. وقتی لئو به چیزی فکر می کند با دود سیگارش حلقه درست می کند. از زاویه ای که من نگاه می کنم، احتمال می دهم ساندرا که از پنجره به بیرون نگاه می کند در مرکز این حلقه های دودی قرار داده است. چون یک چشمی سعی می کند چیزی را نشانه کند. در هر حال شما یک داستان می خواهید و من هم از آنجایی به جزئیات علاقه دارم، دلم می خواهد تمام چیزهای کوچک را شرح بدهم. لئو قهوه اش را آرام آرام نوشید و سیگار دیگری روشن کرد و آهنگی را پلی کرد. خیلی آرام به سمت ساندرا حرکت کرد و او را از پشت به آغوش کشید، ولی ساندارا خودش را از او جدا کرد. لئو از آشپزخانه بیرون رفت.

خب به نظرم مردا خیلی ضعیف ترن. مردا خیلی احساسی ترن. مردا خیلی بچه ترن. ببین سر یه بازی فوتبال چطور همدیگه رو سَر می بُرَرن. زنا ولی اینجوری نیستن. سکوت. خواب. بی حالی. پریود. مریضی. خوشحالی از بارش برف، لبخند بچه و ...  با این حال توی خودشون می ریزن و به کسی چیزی نمی گن. ولی مردی رو تصور کن که تیم فوتبالش باخته باشه، ببین چقدر بچه می شه. ببین چقدر خواستنی میشه. حالا انتظار داری که طرف بیاد با تو لاس بزنه، اونم جلوی این همه آدم، فقط چون کشیشه بهش هیچی نگم؟ خودت خواستی. خودت کردی. تو خودت همه اینا رو یادم دادی. تو خودت گفتی که بهش هیچی نگم. ولی منم مردم و کاملاً مردا رو می شناسم. همونطوری که تو هم نگاه هرزه اون دختره رو توی مهمونی شناختی، منم نگاه هرزه ی این مرد به ظاهر محترم رو می شناسم. خودت گفتی که با زنش دوستی یه وقت بهش هیچی نگی. خب منم بهش هیچی نگفتم. همین شد. خدافظ.

لئو در حالی که نصف صورتش را اصلاح کرده بود وارد آشپزخانه شد و موهای ساندرا را از پشت گرفت و با دسته تیغ گلوی ساندرا را برید. خون قطره قطره فواره می زد. چشمان ساندرا در سردی باران پائیز سرد می شد. لئو به سمت دستگاه پلیر رفت و آهنگ راک اند رول پلی کرد و از آشپزخانه بیرون رفت. بعد از چند دقیقه با صورت اصلاح کرده آمد و کنار جسد ساندرا نشست و شروع به صحبت کرد:  به نظر من شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک، مثل توئیتر، مثل اینستاگرام، مثل گوگل پلاس یه چیز کاملاً مزخرفه...


«شبان نیکو»

به نظر من شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک، مثل توئیتر، مثل اینستاگرام، مثل گوگل پلاس یه چیز کاملاً مزخرفه. یعنی راستش، برادر، من خیلی از این طریق آسیب دیدم. خب ایمان آدم زیاد قوی نباشه همینطور میشه دیگه. نباید باعث گناه شد. نباید باعث لغزش کسی شد. اگه باعث بشید که کسی لغزش بخوره در ملکوت آسمان جایی نخواهد داشت. این حرف خداست. حالا شما هم باعث لغزش من شدید. باعث لغزش کل زندگی من شدید. باعث شدید که اساس من از خدا لیز بخوره و بیوفته سر دسته ی تیغ.

جوداس از چشمی در نگاهی به بیرون کرد و بلند گفت: «ببین کی اینجاست؟» لئو را در آغوش کشید و گفت: «چه عجب یادی از ما کردی مرد. ببین مثل همیشه اصلاح کرده. تو واقعاً یک جنتلمن هستی.» لئو با لبخند وارد شد. به ناتالی سلام کرد و روی مبل نشست. از این زاویه ای که من می بینم، لئو مقابل من است. جوداس سمت چپ و ناتالی سمت راست من. نمی دانم چه مرضیست که اینقدر به جزئیات اهمیت می دهم. می دانم که حوصله تان را سر می برم. ببخشید. به هر حال، آنها شروع کرده اند به صحبت کردن. لئو پرسید که مدتی است با شبکه های اجتماعی مشکل پیدا کرده است. فکر می کند که باعث لغزش او می شوند. البته نه خود فیس بوک به معنای واقعی. مثلاً افرادی را می بیند که در فیس بوک جور دیگری اند و در بیرون جور دیگری. در فیس بوک ادا هستند و در زندگی واقعی ولی نه. و اضافه کرد که بدی ماجرا همین نیست، بعضی ها این ادا ها را تازه پیدا کرده اند و قبلاً این ادا های مضحک و مسخره را نداشته اند. جوداس به او گفت، سعی کند در مورد زندگی دیگران قضاوت نکند، هر کسی در زندگی اشتباهاتی دارد و نباید اشتباهات دیگران به حساب بیاورد. لئو اجازه خواست که سیگار روشن کند، جوداس هم متقابلاً راه بالکن را به او نشان داد. جوداس به درون سالن برگشت و موسیقی ای را پلی کرد. به سمت ناتالی برگشت. صورت ناتالی مانند پرسشی مثل این بود که چی داره می گه؟ جوداس شانه هایش را بالا انداخت و در اتاق شروع به قدم زدن زد، در حالی که دانه دانه سیبیل ها و ریش هایش را می کَنَد. چند دقیقه ای گذشت. این را من کاملاً به خاطر دارم که سیگار کشیدن لئو هفت دقیقه و چهل و یک ثانیه طول کشید و درِ سالن را باز کرد و وارد خانه شد. در حالی که در را می بست حلقه ای از دود سیگارش درست کرد و سمت جوداس فرستاد. یکی از چشمانش را بست و آنقدر حلقه ی دودی را نگاه کرد تا محو شود. به سمت جوداس رفت و صورتش را در پنج سانتی متری صورت او قرار داد و گفت: «آقای شبان جوداس، یه پیغامی هست که خدا توی دل من قرار داده و گفته که برای توئه. داوود توی مزامیر میگه، مرد عادل چون انتقام را دید شادی خواهد نمود. پایهای خود را به خون شریر خواهد شست.» در یک حرکت سریع دست تیغ را از جیبش در آورد و گلوی جوداس را پاره کرد. خون قطره قطره فواره می زد در حالی که چشمان جوداس کم کم به سردی باران پائیز می گرایید. ناتالی کاملاً بی حرکت به صحنه نگاه می کرد. انگار دارد صحنه ای از تئاتر را می بیند. نه تکان می خورد و نه صدایی از او در می آمد.

هیچ کاری برای انجام دادن نمونده. می تونی بری توی خیابونای بهشت قدم بزنی و اراده ی خدا رو اجرا کنی. من انتقام خون ساندارا رو ازت گرفتم. ولی یه لطف خیلی بزرگ هم بهت کردم. زنت رو نکشتم. فکر کنم یه 8 ساعت دیگه بهوش بیاد و تا اون موقع هم من در وسطای مسافرتم قرار دارم. بیا اینم کتاب مقدست. من در حقت خیلی بزرگی کردم، چون اگه جای خدای تو بودم، نمی کشتمت. کار دیگه ای می کردم تا هر روزی که می گذره از خلقت خودت پشیمون بشی. عقل توی چشماته. جای دیگه ته. عقل تو با اطلاعات تحریک نمیشه، با عطر خوش زن تحریک می شه. ولی کاش سیر می شدی، نمی شی. هیچ وقت.

هشت ساعت گذشت. این را می توانم تایید کنم. ناتالی به هوش آمده و حجم سیال قرمز تیره ی کف اتاق خیره شده. از پشت گلدانی در سالن بسته ی سیگار را در می آورد و یک نخ برای خودش روشن می کند. هنوز نمی داند که چه بلایی سرش آمده. کم کم دارد از لئو خوشم می آید خیلی دقیق است. گفت هشت ساعت. خیلی هم تمیز گردن جوداس را زد. حتی یک قطره از خون گردن جوداس هم رویش نپاشید.


«پادشاهِ دختر صهیون»


«یه نفر داره میاد.»

«کی؟»

«یه مرد با بارونی سیاه و کلاه فِدورا.»

«خب چیش می تونه جالب باشه؟ من که نمی تونم ببینمش.»

«ببینیش میشناسیش. اولین بار چهار سال و دو ماه و پونزده روز پیش دیدمش. از همون روز با یه دختری می اومدن و توی استارباکس می نشستن و یه چیزی می خوردن. گاهی زن سرشو می ذاشت روی دست مرد و مرد هم موهای زنو نوازش می کرد. این زیباترین صحنه ای بوده که من توی عمرم دیدم. می دونی چرا؟ چون لذت و آرامش نهایی رو توی چهرة مرد می دیدم.»

«خب اینکه صحنة تکراریه.»

«فکر می کنی. دقت کن. مثلاً همین مرد و زنی که الان دارن میان. تحمل داشته باشن یه چند ثانیه دیگه می تونی تو ببینیشون. تمام زوج هایی که اینجا هستن رو نگاه کن. اون لذت نهایی توشون نیست.»

«خب آره قبول دارم.»

«ولی یه چیزی مطمئناً اشتباهه. چون این دفعه مرد تنهاست. بدتر از اون اینه که یه ساک هم همراهش داره.»

«آخرین بار کی دیدیش؟»

«چهار ماه و 23 روز و 15 ساعت پیش.»

«مدت زیادیه.»

«می دونی من می تونم کلی داستان سرایی کنم که توی این چهار ماه و 23 روز و 15 ساعت پیش چه اتفاقی افتاده، ولی میدونی خواننده ها یه داستان می خوان، و اینم بدون که مثل ما صبرشون زیاد نیست که ثانیه ثانیه تحمل کنن. واسه مخاطب ها بعضی از ثانیه ها زودتر از بقیه ش می گذره، و بعضی هاشم آروم تر از یک دقیقه می گذره. می دونی مثل ما نیستن که تِق تِق هاشون نظم داشته باشه. برای همین کم تحملن.»

«خب؟»

«خب نداره. اونا منتظر داستانن.»

«خب باشه. شروع کن.»

«داستان شروع شده. یعنی بقیه اون رو شروع کردن. من نهایت بتونم چند خط بگم. می خوام بگم صبر شما آدما نسبت به ما خیلی کمه. صبر شما ها سریع لبریز میشه و یه کار احمقانه می کنید. گریه می کنید، می خندید، می کُشید. خودتونم نمی دونید چیکار می کنید. لئو داره می ره سمت ایستگاه قطار. من که دلم برای خنده هاش تنگ میشه. دلم واسه ناراحتی های که پنهان می کرد تنگ میشه. اون میره و دیگه نمیاد.»

«از کجا می دونی؟»

«صدای بارون رو گوش کن. صدای بارون اینو می گه. صدای سوت قطار اینو می گه و از همه بدتر اینکه اون تنهاست. اون حتی با کره الاغ هم به ایستگاه نیومد. حتی سنگ ها، پادشاهی اونو اقرار نکردن. اون میره تا همیشه زجر بکشه.»


« 40 درجه و 33 دقیقه شمالی و 28 درجه و 70 دقیقه شرقی. و جایی از آن دورتر...»

اینجا یک جغرافیای خاص است. 40 درجه و 33 دقیقه شمالی و 28 درجه و 70 دقیقه شرقی. من هم جغرافیا دان نیستم و تنها به جغرافیا علاقه دارم. من فقط یک روزنامه نگارم که مسیرم به این طرف خورد و در این جغرافیا و در این درجات و دقیقه ها گیر کردم. این شهری که... حتی دلم نمی خواد اسم شهر را رویش بگذارم. اینجا نه بهشت است نه دوزخ و برزخ. گاهی بهشت است و گاهی جهنم. بیشتر مواقع هم برزخ. ولی باز هم نمی شود مطمئن بود. مثل زن هایش. مثل هوایش و مثل پولش. گذرم به این طرف خورد و با دیگرانی که وضعیتشان مثل هوا و پول بود آشنا شدم. هیچ وقت مطمئن نبودیم. زندگی در دنیای مجازی را یاد گرفتیم. همه دور هم بودیم ولی مجازی. از کسی خوشمان می آمد ولی مجازی. مهمان هم دیگر می شدیم ولی مجازی. همه چیز مجازی بود به جز عشق من. عشق من، در دنیای حقیقت رخ داد، ولی مجبور به صبر در دنیای مجازی بودم. تا قبل از آن اتفاق من فکر نمی کردم که دنیای مجازی هم دیوار قابل لمسی داشته باشد، ولی داشت. از آن اتفاق ناراحت شدم چرا که این دیوار تنها برای من بود. البته گاهی هنوز که هنوز است اذیتم میکند ولی چاره ای نیست جز تحمل. وقتی که یک دیوار قابل لمس در دنیای مجازی پیدا می کنید، یاد می گیرید چگونه عشق را در دنیای مجازی لمس کنید. سعی کردم که قابل لمس باشد که شد. در این 40 درجه و 33 دقیقه شمالی و 28 درجه و 70 دقیقه شرقی، برای فرار از تنهایی مزمن، برای اینکه توانایی اتکا به خودمون رو نداشتیم به کلیسا رفتیم و کسایی که ادعای محبت خالصانه و پدرانه رو داشتن هرز تر بودن و جالب این بود که برای اونها دیواری وجود نداشت. دلم گاهی برای دل خودم پر پر زد. زبان تند من خیلی ها رو ناراحت کرد و شخصیتِ من برای کسی دوست داشتنی نبود. چون من عمرم رو در کلیساها گذرونده بودم و فساد در کلیسا رو کاملاً می شناختم. من برای احترام به پدرم همیشه کلیسا رفتم. ولی البته این رو هم بگم که وجود ساندرا در کلیسا دلیل مهم تری بر کلیسا رفتن بود. عشق واقعی قیمت نداره، ولی خدمت خیلی ها قیمت داشت. شاید ارزش بالایی می داشت ولی قیمت بالاتری هم می داشت. شاید خدمت من همین باشد. که عادل باشم و از دیدن خونِ انتقام شادی کنم و پاهام رو در خون اونها بشورم. من باید از این کلیسا به جاهای دیگه برم. باید کلیسا رو از لعنت نجات بدم و مطمئنم که موفق می شم. یک کلیسای دیگه و شاید ساندرای دیگه و مطمئناً جوداس دیگه ای. البته اینو بگم که 99 در صد مطمئنم که ساندرایی دیگر نخواهد بود، ولی همونقدری مطمئنم که ساندرای دیگه ای نیست، مطمئنم جوداس های زیادی هستند.

لئو روی تخت دراز کشیده است و با تلفن حرف می زند. می گوید: «خودش رو خادم می دونست، ولی توی فیس بوک تمام دخترای خوشگل جزو دوستای نزدیکش بودند و بقیه دخترا هم که هیچی.» تلفن را قطع می کند و سیگارش را در زیر سیگاری خاموش می کند. بلند می شود و ساعت مچی اش را با من تنظیم می کند. یقه ی کتش را در آینه درست می کند و کتاب مقدسی را زیر بغلش می زند و از در اتاق اجاره ای اش بیرون می رود.