چای های در تبعید

 
باز در تو ادامه خواهم داد!
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٩
 

یک

بونو می گوید: «هر چه بیشتر بدانید، کمتر معتقدید‍...« حالا نمی دانم که این کدام بونو است. واقعاً هم نمی شناسمش فقط می دانم که یک فیلسوف فرانسوی است. هر چه گفته درست است ولی باید به این نکته دقت داشت که چیزهایی که می شنوید و می آموزید را آزمایش کنید و از درستی آنها اطمینان حاصل کنید.

دو

نمی دانم چطور بعضی ها می توانند توی صورتت بخندند و پشت سرت حرف بزنند. نمی دانم چطور بعضی ها که ادعای فیلم دیدن و کتاب خواندن و فیلسوف بودن می کنند و پشت سرت حرف می زنند. البته کسی نگفته ولی بعضی از حس ها را می فهمی. من کاملاً مطمئنم و هیچ شکی در این قضیه ندارم و یکی دو هفته ای می شود که در این فکر هستم اینطور افراد را می شود بخشید یا نه!

سه / باز در تو ادامه خواهم داد

یادم هست وقتی از ایران بیرون آمدم دکتر موسوی برایم نوشت که ادبیات ما ها را با طناب به هم وصل کرده و این را فراموش نکن. راستش را بخواهید 1 سالی میشد که این قضیه را فراموش کرده بودم و مثل سابق خیلی چیزها را دنبال نمی کردم. تا اینکه دیشب یک ساعتی در جایم غلط زدم و یاد آن دوشنبه ی کذایی افتادم و باید ادامه بدهم.

چهار / به رگ زدن هایم روی خواب خونی تو (داستان)

کدامین داستان را بگذارم که بویی از تو را ندهد؟ کدامین کلمه را بنویسم که از اسم تو بویی نبرده باشد؟ کدامین عطر طرح اندامت را در آسمان نمی کشد؟ همه را من ساختم و تو از میان کلمه ها در آمدی و مولف را کُشتی. 

به رگ زدن هایم روی خواب خونی تو!*

«یک»

می ویدا پدرت آمد و به من گفت عاشق سکانسی از یک فیلم ترسناک شده ای. به حدی که معتادش شده ای و همیشه در خانه می مانی و در اتاقت را می بندی و پرده ی پنجره را هم می کشی. می نشینی و سکانست را می بینی. می ویدا آمدم که ببینم چه چیز تو را اینقدر مشتاق کرده است. از لای در اتاقت نگاه کردم که چشمان گرد و مشکی ات زل زده است به مانتیور. یقیه ی پیراهنت را به دهان گرفته ای و می خوری اش. می ویدا؟ چه چیز این فیلم برایت جالب است؟ همه ی ما نگران توایم. دلمان می خواهد از اتاقت بیرون بیایی و از پنجره به بیرون نگاه کنی. همه عاشق بهار ایجایند حتی خود تو. حالا چرا در خانه مانده ای؟

چشمانت را که مثل سرزمین پدریمان است را از مانتیور می دزدی و می گذاری تا چشمانت به تاریکی اتاق خو بگیرد. چشمانی که از همان اول تاریخ به همه چیز خو گرفته است. سرزمین پدری من و تو ندارد. جفتشان مثل چشمانت است و برای همین است که چشمان ما در تاریکی به دنبال هم می گردند. چشمانت من را می بیند و اشاره می کند که بیایم و پیشت بنشینم. می میدا، چه شده؟ می گویی سکانس را ببینم. چشمان من هم کشف چشمانت را مرور می کند. سکانس تمام می شود و چشمانت به چشمانم خیره می شود و می گویی: «قشنگ نیست؟» می ویدا بله که قشنگ است ولی تو که قرار نیست تمام این ها را هی دنبال کنی؟ بیا برویم بیرون و بهار را سربکش. ولی تو نمیایی. در آغوش می گیرمت و گریه ات را در جان من می ریزی. سرت را بلند می کنم و به تو قول می دهم که سکانس را دوباره بنویسم. می ویدا دوباره از اول بگذارش.

سکانس شروع می شود. این بار من هم باید نقش بازی کنم. دو مرد با هم صحبت می کنند و تو آماده ای اتفاقات همیشگی سکانس رخ دهد ولی من از پشت دیوار دارم به آن ها نگاه می کنم که می خواهند دیوی را از بدن یک زن بیرون کنند. در حالی که دستم از شرم سنگینی کُلت عرق کرده است. می میدا نکند تو از اول هم به دنبال همین می گشتی که من نظم سکانس هر روزه ات را بر هم بزنم؟ پس به نظر من اینجای این سکانس باید موسیقی پخش شود. یک موسیقی فلامنکو خوب است. در حالی که اینجای فیلم اسلو موشن شده است، من از پشت دیوار وارد سکانس می شوم. در لحظه ای که کلت را بالا می آورم تا اولی شان را بکشم در ذهنم لبخندت را و حالت شاد چشمانت را که این خوگرفتی را به در می کند را به ذهنم می آورم. اولیشان را می کشم و دومی بر می گردد طرف من. صلیبش را بالا می گیرد ولی من صلیبش را نشانه می گیرم و صلیبش سوراخ می شود و سرش از سنگینی خشم گلوله ی من از هم می پاشد. خونش می پاشد روی پیرهنم. به دوربین نگاه می کنم و به سمت دوربین راه می افتم در حالی که کارگردان بالا و پایین می پرد و می خواهد کات بدهد. بی خبر از این است که دوران پشت دوربین نشستن تمام شده. فیلمش در دقیقه ی 43 ام با حرکت من به سمت دوربین تمام می شود.

از لای در به چشمانت نگاه می کنم و چشمانت مرا فرا می خواند. در آغوشم می گیری و زمزه می کنی ولی پدرت بیرون ایستاده تا برای من آرزوی سلامتی کند. بگوید سفرت به سلامتی باد. از پله های خانه تان پایین می دوم و سر از خیابان در می آورم. تو و پدر آنور خیابان ایستاده اید و من به سمت ماشین می روم ولی روشن نمی شود. کاش یک پیرهن دیگر داشتم، پیراهنم از خونِ مرگِ سکانس قرمز شده است و باید فرار کنم. در خیابان ها می دوم و تا به جایی برسم و تنها چیزی توجه همه را جلب می کند خونیست که روی پیراهن من است. به صفحه ی مانیتور نگاه می کنم که دقیقه 43 است و نوشته است The End.

«دو»

می ویدا، ناخن به پشتم می کشی. لاله ی گوشت را می بوسم و آرام سعی می کنم با تو یکی بشوم. گودی زیر گردنت را می بوسم و تو سرت را به پشت آویزان می کنی و آه می کشی. لباست را از تنت در می آورم و سینه بندت را پایین می زنم و یکی از سینه هایت را کف دستم می گیرم. دستت را دور کمر من حلقه کرده ای و می افتیم روی تخت. دامن بلند قهوه ایت را بالا می زنم و تمام تلاش خودم را انجام می دهم تا چشمانت از لذتِ بی انتهایی سرشار شود. در حالی که در گوشم آوای زندگی را می شونم. آنقدر عجله داریم که عرق وجودمان را پر کرده است. از خوشیِ عمیقِ خلقت سرشار می شویم و عرق و خون پس می دهی. می ویدا، تمام تخت را خون گرفته. نه خون قاعدگی ست و نه خون بکارتت. می ویدا، تمام تلاش ما برای خلق کردن فقط خون بود؟ می ویدا برو ملافه ها را بشور، الان است که یکی سر برسد. من سرم توی تبلتم است و تو داری به ملافه هایی چنگ می زنی که خود، مادرِ خون اند. کل حمام را سونامیِ خون گرفته و نگاه و حس بویایی ما دارد به خون خو می گیرد. می ویدا زود باش. چرا خون ها کم نمی شوند. این همه خون از کجا آمد می ویدا؟ آیا خون تو برای نجات من است؟ آیا خون تو سرآغاز تولد نجات دهنده است؟ من؟ می ویدا معلوم است که من به خون تو ایمان دارم. من به تمام وجود تو در تمام زمان ها ایمان دارم.

«سه»

خون باید ریخته می شد تا سکانس ها عوض شود. خون باید ریخته می شد تا تمام فرار کردن ها و نرسیدن ها تمام شود. ولی توی این تاریکی کی خون را می بیند؟ نجات دهنده مرده است...!

در ابتدا کلام بود و کلمه نزد چه کسی بود؟ تو؟! 

 

توضیحات:

اسم داستان از یکی از اشعار دکتر سید مهدی موسوی برداشته شده است:

به کودکم که نشسته ست در سر و رَحِمت

به عشق:پایان بندی روزهای غمت

به افتضاح ترین حالت درونی تو

به رگ زدن هایم روی خواب خونی تو