چای های در تبعید

 
آخرین پست
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٧
 

از این به بعد در وبسایتم می نویسم. من را از لینک زیر دنبال کنید:

وبسایت ساموئل کابلی


 
 
زخم ما رشد می کند به درون
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٤
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
هزار تا سکوت!
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٩
 

هزار تا ترانه، هزارتا سکوت، واسه گفتن حس من کافی نیست

(علی رضا باران)


چیزی برای گفتن ندارم و تنها داستان بخوانید. (اگر خواستید!). راستی کسانی که لطف کرده اند و وبلاگ من را لینک کرده اند پیغام بگذارند و اطلاع دهند تا من هم لینک کنم. 


یهوه صبایوت

«هزاران بوسه ی عمیق»

به نظر من شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک، مثل توئیتر، مثل اینستاگرام، مثل گوگل پلاس یه چیز کاملاً مزخرفه. فقط یه لحظه خودتو بذار جای من، اگه زن کشیش هم می اومد تموم پُست های منو لایک می کرد و نظر می ذاشت خب به نظرم توام اینجوری می شدی. مشکوک می شدی. کم کم اعصابتو خورد می کرد. سعی می کردی یه جورایی حال طرف رو بگیری و اگه درست نمی شد، همین کاری رو می کردی که من کردم. در هر صورت من عازم یه سفر خیلی طولانی ام.

حدود ساعت 5 عصر بود که طبق معمول لئو از سرکار به خانه برگشت. باران از نیم ساعت پیش آرام آرام شروع کرده بود به باریدن و ساندرا همینطور به خیابان زل زده بود، قهوه خورده و سیگار کشیده بود. شاید 2 تا. چون در نیم ساعت بیشتر از 2 نخ نمی شود دود کرد. لئو آمده بود، سلامی کرده بود، پیشانی ساندرا را بوسیده بود و برای خودش قهوه ای ریخته بود و روی کاناپه ولو شده بود و سیگار روشن کرده. تمام این خانه بوی سیگار می دهد. حتی کتاب های کتابخانه هم بوی سیگار می دهند. تمام این ها می تواند یک پُست در فیس بوک باشد. می تواند یک درد دل در توئیتر باشد. می تواند یک عکس در اینستاگرام باشد. وقتی لئو به چیزی فکر می کند با دود سیگارش حلقه درست می کند. از زاویه ای که من نگاه می کنم، احتمال می دهم ساندرا که از پنجره به بیرون نگاه می کند در مرکز این حلقه های دودی قرار داده است. چون یک چشمی سعی می کند چیزی را نشانه کند. در هر حال شما یک داستان می خواهید و من هم از آنجایی به جزئیات علاقه دارم، دلم می خواهد تمام چیزهای کوچک را شرح بدهم. لئو قهوه اش را آرام آرام نوشید و سیگار دیگری روشن کرد و آهنگی را پلی کرد. خیلی آرام به سمت ساندرا حرکت کرد و او را از پشت به آغوش کشید، ولی ساندارا خودش را از او جدا کرد. لئو از آشپزخانه بیرون رفت.

خب به نظرم مردا خیلی ضعیف ترن. مردا خیلی احساسی ترن. مردا خیلی بچه ترن. ببین سر یه بازی فوتبال چطور همدیگه رو سَر می بُرَرن. زنا ولی اینجوری نیستن. سکوت. خواب. بی حالی. پریود. مریضی. خوشحالی از بارش برف، لبخند بچه و ...  با این حال توی خودشون می ریزن و به کسی چیزی نمی گن. ولی مردی رو تصور کن که تیم فوتبالش باخته باشه، ببین چقدر بچه می شه. ببین چقدر خواستنی میشه. حالا انتظار داری که طرف بیاد با تو لاس بزنه، اونم جلوی این همه آدم، فقط چون کشیشه بهش هیچی نگم؟ خودت خواستی. خودت کردی. تو خودت همه اینا رو یادم دادی. تو خودت گفتی که بهش هیچی نگم. ولی منم مردم و کاملاً مردا رو می شناسم. همونطوری که تو هم نگاه هرزه اون دختره رو توی مهمونی شناختی، منم نگاه هرزه ی این مرد به ظاهر محترم رو می شناسم. خودت گفتی که با زنش دوستی یه وقت بهش هیچی نگی. خب منم بهش هیچی نگفتم. همین شد. خدافظ.

لئو در حالی که نصف صورتش را اصلاح کرده بود وارد آشپزخانه شد و موهای ساندرا را از پشت گرفت و با دسته تیغ گلوی ساندرا را برید. خون قطره قطره فواره می زد. چشمان ساندرا در سردی باران پائیز سرد می شد. لئو به سمت دستگاه پلیر رفت و آهنگ راک اند رول پلی کرد و از آشپزخانه بیرون رفت. بعد از چند دقیقه با صورت اصلاح کرده آمد و کنار جسد ساندرا نشست و شروع به صحبت کرد:  به نظر من شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک، مثل توئیتر، مثل اینستاگرام، مثل گوگل پلاس یه چیز کاملاً مزخرفه...


«شبان نیکو»

به نظر من شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک، مثل توئیتر، مثل اینستاگرام، مثل گوگل پلاس یه چیز کاملاً مزخرفه. یعنی راستش، برادر، من خیلی از این طریق آسیب دیدم. خب ایمان آدم زیاد قوی نباشه همینطور میشه دیگه. نباید باعث گناه شد. نباید باعث لغزش کسی شد. اگه باعث بشید که کسی لغزش بخوره در ملکوت آسمان جایی نخواهد داشت. این حرف خداست. حالا شما هم باعث لغزش من شدید. باعث لغزش کل زندگی من شدید. باعث شدید که اساس من از خدا لیز بخوره و بیوفته سر دسته ی تیغ.

جوداس از چشمی در نگاهی به بیرون کرد و بلند گفت: «ببین کی اینجاست؟» لئو را در آغوش کشید و گفت: «چه عجب یادی از ما کردی مرد. ببین مثل همیشه اصلاح کرده. تو واقعاً یک جنتلمن هستی.» لئو با لبخند وارد شد. به ناتالی سلام کرد و روی مبل نشست. از این زاویه ای که من می بینم، لئو مقابل من است. جوداس سمت چپ و ناتالی سمت راست من. نمی دانم چه مرضیست که اینقدر به جزئیات اهمیت می دهم. می دانم که حوصله تان را سر می برم. ببخشید. به هر حال، آنها شروع کرده اند به صحبت کردن. لئو پرسید که مدتی است با شبکه های اجتماعی مشکل پیدا کرده است. فکر می کند که باعث لغزش او می شوند. البته نه خود فیس بوک به معنای واقعی. مثلاً افرادی را می بیند که در فیس بوک جور دیگری اند و در بیرون جور دیگری. در فیس بوک ادا هستند و در زندگی واقعی ولی نه. و اضافه کرد که بدی ماجرا همین نیست، بعضی ها این ادا ها را تازه پیدا کرده اند و قبلاً این ادا های مضحک و مسخره را نداشته اند. جوداس به او گفت، سعی کند در مورد زندگی دیگران قضاوت نکند، هر کسی در زندگی اشتباهاتی دارد و نباید اشتباهات دیگران به حساب بیاورد. لئو اجازه خواست که سیگار روشن کند، جوداس هم متقابلاً راه بالکن را به او نشان داد. جوداس به درون سالن برگشت و موسیقی ای را پلی کرد. به سمت ناتالی برگشت. صورت ناتالی مانند پرسشی مثل این بود که چی داره می گه؟ جوداس شانه هایش را بالا انداخت و در اتاق شروع به قدم زدن زد، در حالی که دانه دانه سیبیل ها و ریش هایش را می کَنَد. چند دقیقه ای گذشت. این را من کاملاً به خاطر دارم که سیگار کشیدن لئو هفت دقیقه و چهل و یک ثانیه طول کشید و درِ سالن را باز کرد و وارد خانه شد. در حالی که در را می بست حلقه ای از دود سیگارش درست کرد و سمت جوداس فرستاد. یکی از چشمانش را بست و آنقدر حلقه ی دودی را نگاه کرد تا محو شود. به سمت جوداس رفت و صورتش را در پنج سانتی متری صورت او قرار داد و گفت: «آقای شبان جوداس، یه پیغامی هست که خدا توی دل من قرار داده و گفته که برای توئه. داوود توی مزامیر میگه، مرد عادل چون انتقام را دید شادی خواهد نمود. پایهای خود را به خون شریر خواهد شست.» در یک حرکت سریع دست تیغ را از جیبش در آورد و گلوی جوداس را پاره کرد. خون قطره قطره فواره می زد در حالی که چشمان جوداس کم کم به سردی باران پائیز می گرایید. ناتالی کاملاً بی حرکت به صحنه نگاه می کرد. انگار دارد صحنه ای از تئاتر را می بیند. نه تکان می خورد و نه صدایی از او در می آمد.

هیچ کاری برای انجام دادن نمونده. می تونی بری توی خیابونای بهشت قدم بزنی و اراده ی خدا رو اجرا کنی. من انتقام خون ساندارا رو ازت گرفتم. ولی یه لطف خیلی بزرگ هم بهت کردم. زنت رو نکشتم. فکر کنم یه 8 ساعت دیگه بهوش بیاد و تا اون موقع هم من در وسطای مسافرتم قرار دارم. بیا اینم کتاب مقدست. من در حقت خیلی بزرگی کردم، چون اگه جای خدای تو بودم، نمی کشتمت. کار دیگه ای می کردم تا هر روزی که می گذره از خلقت خودت پشیمون بشی. عقل توی چشماته. جای دیگه ته. عقل تو با اطلاعات تحریک نمیشه، با عطر خوش زن تحریک می شه. ولی کاش سیر می شدی، نمی شی. هیچ وقت.

هشت ساعت گذشت. این را می توانم تایید کنم. ناتالی به هوش آمده و حجم سیال قرمز تیره ی کف اتاق خیره شده. از پشت گلدانی در سالن بسته ی سیگار را در می آورد و یک نخ برای خودش روشن می کند. هنوز نمی داند که چه بلایی سرش آمده. کم کم دارد از لئو خوشم می آید خیلی دقیق است. گفت هشت ساعت. خیلی هم تمیز گردن جوداس را زد. حتی یک قطره از خون گردن جوداس هم رویش نپاشید.


«پادشاهِ دختر صهیون»


«یه نفر داره میاد.»

«کی؟»

«یه مرد با بارونی سیاه و کلاه فِدورا.»

«خب چیش می تونه جالب باشه؟ من که نمی تونم ببینمش.»

«ببینیش میشناسیش. اولین بار چهار سال و دو ماه و پونزده روز پیش دیدمش. از همون روز با یه دختری می اومدن و توی استارباکس می نشستن و یه چیزی می خوردن. گاهی زن سرشو می ذاشت روی دست مرد و مرد هم موهای زنو نوازش می کرد. این زیباترین صحنه ای بوده که من توی عمرم دیدم. می دونی چرا؟ چون لذت و آرامش نهایی رو توی چهرة مرد می دیدم.»

«خب اینکه صحنة تکراریه.»

«فکر می کنی. دقت کن. مثلاً همین مرد و زنی که الان دارن میان. تحمل داشته باشن یه چند ثانیه دیگه می تونی تو ببینیشون. تمام زوج هایی که اینجا هستن رو نگاه کن. اون لذت نهایی توشون نیست.»

«خب آره قبول دارم.»

«ولی یه چیزی مطمئناً اشتباهه. چون این دفعه مرد تنهاست. بدتر از اون اینه که یه ساک هم همراهش داره.»

«آخرین بار کی دیدیش؟»

«چهار ماه و 23 روز و 15 ساعت پیش.»

«مدت زیادیه.»

«می دونی من می تونم کلی داستان سرایی کنم که توی این چهار ماه و 23 روز و 15 ساعت پیش چه اتفاقی افتاده، ولی میدونی خواننده ها یه داستان می خوان، و اینم بدون که مثل ما صبرشون زیاد نیست که ثانیه ثانیه تحمل کنن. واسه مخاطب ها بعضی از ثانیه ها زودتر از بقیه ش می گذره، و بعضی هاشم آروم تر از یک دقیقه می گذره. می دونی مثل ما نیستن که تِق تِق هاشون نظم داشته باشه. برای همین کم تحملن.»

«خب؟»

«خب نداره. اونا منتظر داستانن.»

«خب باشه. شروع کن.»

«داستان شروع شده. یعنی بقیه اون رو شروع کردن. من نهایت بتونم چند خط بگم. می خوام بگم صبر شما آدما نسبت به ما خیلی کمه. صبر شما ها سریع لبریز میشه و یه کار احمقانه می کنید. گریه می کنید، می خندید، می کُشید. خودتونم نمی دونید چیکار می کنید. لئو داره می ره سمت ایستگاه قطار. من که دلم برای خنده هاش تنگ میشه. دلم واسه ناراحتی های که پنهان می کرد تنگ میشه. اون میره و دیگه نمیاد.»

«از کجا می دونی؟»

«صدای بارون رو گوش کن. صدای بارون اینو می گه. صدای سوت قطار اینو می گه و از همه بدتر اینکه اون تنهاست. اون حتی با کره الاغ هم به ایستگاه نیومد. حتی سنگ ها، پادشاهی اونو اقرار نکردن. اون میره تا همیشه زجر بکشه.»


« 40 درجه و 33 دقیقه شمالی و 28 درجه و 70 دقیقه شرقی. و جایی از آن دورتر...»

اینجا یک جغرافیای خاص است. 40 درجه و 33 دقیقه شمالی و 28 درجه و 70 دقیقه شرقی. من هم جغرافیا دان نیستم و تنها به جغرافیا علاقه دارم. من فقط یک روزنامه نگارم که مسیرم به این طرف خورد و در این جغرافیا و در این درجات و دقیقه ها گیر کردم. این شهری که... حتی دلم نمی خواد اسم شهر را رویش بگذارم. اینجا نه بهشت است نه دوزخ و برزخ. گاهی بهشت است و گاهی جهنم. بیشتر مواقع هم برزخ. ولی باز هم نمی شود مطمئن بود. مثل زن هایش. مثل هوایش و مثل پولش. گذرم به این طرف خورد و با دیگرانی که وضعیتشان مثل هوا و پول بود آشنا شدم. هیچ وقت مطمئن نبودیم. زندگی در دنیای مجازی را یاد گرفتیم. همه دور هم بودیم ولی مجازی. از کسی خوشمان می آمد ولی مجازی. مهمان هم دیگر می شدیم ولی مجازی. همه چیز مجازی بود به جز عشق من. عشق من، در دنیای حقیقت رخ داد، ولی مجبور به صبر در دنیای مجازی بودم. تا قبل از آن اتفاق من فکر نمی کردم که دنیای مجازی هم دیوار قابل لمسی داشته باشد، ولی داشت. از آن اتفاق ناراحت شدم چرا که این دیوار تنها برای من بود. البته گاهی هنوز که هنوز است اذیتم میکند ولی چاره ای نیست جز تحمل. وقتی که یک دیوار قابل لمس در دنیای مجازی پیدا می کنید، یاد می گیرید چگونه عشق را در دنیای مجازی لمس کنید. سعی کردم که قابل لمس باشد که شد. در این 40 درجه و 33 دقیقه شمالی و 28 درجه و 70 دقیقه شرقی، برای فرار از تنهایی مزمن، برای اینکه توانایی اتکا به خودمون رو نداشتیم به کلیسا رفتیم و کسایی که ادعای محبت خالصانه و پدرانه رو داشتن هرز تر بودن و جالب این بود که برای اونها دیواری وجود نداشت. دلم گاهی برای دل خودم پر پر زد. زبان تند من خیلی ها رو ناراحت کرد و شخصیتِ من برای کسی دوست داشتنی نبود. چون من عمرم رو در کلیساها گذرونده بودم و فساد در کلیسا رو کاملاً می شناختم. من برای احترام به پدرم همیشه کلیسا رفتم. ولی البته این رو هم بگم که وجود ساندرا در کلیسا دلیل مهم تری بر کلیسا رفتن بود. عشق واقعی قیمت نداره، ولی خدمت خیلی ها قیمت داشت. شاید ارزش بالایی می داشت ولی قیمت بالاتری هم می داشت. شاید خدمت من همین باشد. که عادل باشم و از دیدن خونِ انتقام شادی کنم و پاهام رو در خون اونها بشورم. من باید از این کلیسا به جاهای دیگه برم. باید کلیسا رو از لعنت نجات بدم و مطمئنم که موفق می شم. یک کلیسای دیگه و شاید ساندرای دیگه و مطمئناً جوداس دیگه ای. البته اینو بگم که 99 در صد مطمئنم که ساندرایی دیگر نخواهد بود، ولی همونقدری مطمئنم که ساندرای دیگه ای نیست، مطمئنم جوداس های زیادی هستند.

لئو روی تخت دراز کشیده است و با تلفن حرف می زند. می گوید: «خودش رو خادم می دونست، ولی توی فیس بوک تمام دخترای خوشگل جزو دوستای نزدیکش بودند و بقیه دخترا هم که هیچی.» تلفن را قطع می کند و سیگارش را در زیر سیگاری خاموش می کند. بلند می شود و ساعت مچی اش را با من تنظیم می کند. یقه ی کتش را در آینه درست می کند و کتاب مقدسی را زیر بغلش می زند و از در اتاق اجاره ای اش بیرون می رود. 


 


 
 
باز در تو ادامه خواهم داد!
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٩
 

یک

بونو می گوید: «هر چه بیشتر بدانید، کمتر معتقدید‍...« حالا نمی دانم که این کدام بونو است. واقعاً هم نمی شناسمش فقط می دانم که یک فیلسوف فرانسوی است. هر چه گفته درست است ولی باید به این نکته دقت داشت که چیزهایی که می شنوید و می آموزید را آزمایش کنید و از درستی آنها اطمینان حاصل کنید.

دو

نمی دانم چطور بعضی ها می توانند توی صورتت بخندند و پشت سرت حرف بزنند. نمی دانم چطور بعضی ها که ادعای فیلم دیدن و کتاب خواندن و فیلسوف بودن می کنند و پشت سرت حرف می زنند. البته کسی نگفته ولی بعضی از حس ها را می فهمی. من کاملاً مطمئنم و هیچ شکی در این قضیه ندارم و یکی دو هفته ای می شود که در این فکر هستم اینطور افراد را می شود بخشید یا نه!

سه / باز در تو ادامه خواهم داد

یادم هست وقتی از ایران بیرون آمدم دکتر موسوی برایم نوشت که ادبیات ما ها را با طناب به هم وصل کرده و این را فراموش نکن. راستش را بخواهید 1 سالی میشد که این قضیه را فراموش کرده بودم و مثل سابق خیلی چیزها را دنبال نمی کردم. تا اینکه دیشب یک ساعتی در جایم غلط زدم و یاد آن دوشنبه ی کذایی افتادم و باید ادامه بدهم.

چهار / به رگ زدن هایم روی خواب خونی تو (داستان)

کدامین داستان را بگذارم که بویی از تو را ندهد؟ کدامین کلمه را بنویسم که از اسم تو بویی نبرده باشد؟ کدامین عطر طرح اندامت را در آسمان نمی کشد؟ همه را من ساختم و تو از میان کلمه ها در آمدی و مولف را کُشتی. 

به رگ زدن هایم روی خواب خونی تو!*

«یک»

می ویدا پدرت آمد و به من گفت عاشق سکانسی از یک فیلم ترسناک شده ای. به حدی که معتادش شده ای و همیشه در خانه می مانی و در اتاقت را می بندی و پرده ی پنجره را هم می کشی. می نشینی و سکانست را می بینی. می ویدا آمدم که ببینم چه چیز تو را اینقدر مشتاق کرده است. از لای در اتاقت نگاه کردم که چشمان گرد و مشکی ات زل زده است به مانتیور. یقیه ی پیراهنت را به دهان گرفته ای و می خوری اش. می ویدا؟ چه چیز این فیلم برایت جالب است؟ همه ی ما نگران توایم. دلمان می خواهد از اتاقت بیرون بیایی و از پنجره به بیرون نگاه کنی. همه عاشق بهار ایجایند حتی خود تو. حالا چرا در خانه مانده ای؟

چشمانت را که مثل سرزمین پدریمان است را از مانتیور می دزدی و می گذاری تا چشمانت به تاریکی اتاق خو بگیرد. چشمانی که از همان اول تاریخ به همه چیز خو گرفته است. سرزمین پدری من و تو ندارد. جفتشان مثل چشمانت است و برای همین است که چشمان ما در تاریکی به دنبال هم می گردند. چشمانت من را می بیند و اشاره می کند که بیایم و پیشت بنشینم. می میدا، چه شده؟ می گویی سکانس را ببینم. چشمان من هم کشف چشمانت را مرور می کند. سکانس تمام می شود و چشمانت به چشمانم خیره می شود و می گویی: «قشنگ نیست؟» می ویدا بله که قشنگ است ولی تو که قرار نیست تمام این ها را هی دنبال کنی؟ بیا برویم بیرون و بهار را سربکش. ولی تو نمیایی. در آغوش می گیرمت و گریه ات را در جان من می ریزی. سرت را بلند می کنم و به تو قول می دهم که سکانس را دوباره بنویسم. می ویدا دوباره از اول بگذارش.

سکانس شروع می شود. این بار من هم باید نقش بازی کنم. دو مرد با هم صحبت می کنند و تو آماده ای اتفاقات همیشگی سکانس رخ دهد ولی من از پشت دیوار دارم به آن ها نگاه می کنم که می خواهند دیوی را از بدن یک زن بیرون کنند. در حالی که دستم از شرم سنگینی کُلت عرق کرده است. می میدا نکند تو از اول هم به دنبال همین می گشتی که من نظم سکانس هر روزه ات را بر هم بزنم؟ پس به نظر من اینجای این سکانس باید موسیقی پخش شود. یک موسیقی فلامنکو خوب است. در حالی که اینجای فیلم اسلو موشن شده است، من از پشت دیوار وارد سکانس می شوم. در لحظه ای که کلت را بالا می آورم تا اولی شان را بکشم در ذهنم لبخندت را و حالت شاد چشمانت را که این خوگرفتی را به در می کند را به ذهنم می آورم. اولیشان را می کشم و دومی بر می گردد طرف من. صلیبش را بالا می گیرد ولی من صلیبش را نشانه می گیرم و صلیبش سوراخ می شود و سرش از سنگینی خشم گلوله ی من از هم می پاشد. خونش می پاشد روی پیرهنم. به دوربین نگاه می کنم و به سمت دوربین راه می افتم در حالی که کارگردان بالا و پایین می پرد و می خواهد کات بدهد. بی خبر از این است که دوران پشت دوربین نشستن تمام شده. فیلمش در دقیقه ی 43 ام با حرکت من به سمت دوربین تمام می شود.

از لای در به چشمانت نگاه می کنم و چشمانت مرا فرا می خواند. در آغوشم می گیری و زمزه می کنی ولی پدرت بیرون ایستاده تا برای من آرزوی سلامتی کند. بگوید سفرت به سلامتی باد. از پله های خانه تان پایین می دوم و سر از خیابان در می آورم. تو و پدر آنور خیابان ایستاده اید و من به سمت ماشین می روم ولی روشن نمی شود. کاش یک پیرهن دیگر داشتم، پیراهنم از خونِ مرگِ سکانس قرمز شده است و باید فرار کنم. در خیابان ها می دوم و تا به جایی برسم و تنها چیزی توجه همه را جلب می کند خونیست که روی پیراهن من است. به صفحه ی مانیتور نگاه می کنم که دقیقه 43 است و نوشته است The End.

«دو»

می ویدا، ناخن به پشتم می کشی. لاله ی گوشت را می بوسم و آرام سعی می کنم با تو یکی بشوم. گودی زیر گردنت را می بوسم و تو سرت را به پشت آویزان می کنی و آه می کشی. لباست را از تنت در می آورم و سینه بندت را پایین می زنم و یکی از سینه هایت را کف دستم می گیرم. دستت را دور کمر من حلقه کرده ای و می افتیم روی تخت. دامن بلند قهوه ایت را بالا می زنم و تمام تلاش خودم را انجام می دهم تا چشمانت از لذتِ بی انتهایی سرشار شود. در حالی که در گوشم آوای زندگی را می شونم. آنقدر عجله داریم که عرق وجودمان را پر کرده است. از خوشیِ عمیقِ خلقت سرشار می شویم و عرق و خون پس می دهی. می ویدا، تمام تخت را خون گرفته. نه خون قاعدگی ست و نه خون بکارتت. می ویدا، تمام تلاش ما برای خلق کردن فقط خون بود؟ می ویدا برو ملافه ها را بشور، الان است که یکی سر برسد. من سرم توی تبلتم است و تو داری به ملافه هایی چنگ می زنی که خود، مادرِ خون اند. کل حمام را سونامیِ خون گرفته و نگاه و حس بویایی ما دارد به خون خو می گیرد. می ویدا زود باش. چرا خون ها کم نمی شوند. این همه خون از کجا آمد می ویدا؟ آیا خون تو برای نجات من است؟ آیا خون تو سرآغاز تولد نجات دهنده است؟ من؟ می ویدا معلوم است که من به خون تو ایمان دارم. من به تمام وجود تو در تمام زمان ها ایمان دارم.

«سه»

خون باید ریخته می شد تا سکانس ها عوض شود. خون باید ریخته می شد تا تمام فرار کردن ها و نرسیدن ها تمام شود. ولی توی این تاریکی کی خون را می بیند؟ نجات دهنده مرده است...!

در ابتدا کلام بود و کلمه نزد چه کسی بود؟ تو؟! 

 

توضیحات:

اسم داستان از یکی از اشعار دکتر سید مهدی موسوی برداشته شده است:

به کودکم که نشسته ست در سر و رَحِمت

به عشق:پایان بندی روزهای غمت

به افتضاح ترین حالت درونی تو

به رگ زدن هایم روی خواب خونی تو

 


 
 
تقدیر عوضی
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٤
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
روزهای بی آهنگ
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۱
 

این روزها بی آهنگم، بی فیلمم، بی کتابم. نه اینکه فیلم نداشته باشم، یا کتاب، همه چیز هست ولی انگار هیچ ندارم. به شوفاژی می چسبم که هیچ رمقی ندارد و یاد ایران می افتم. نه راستش یاد ایران هم نمی افتم. مغزم بسته شده است.

«یک»

من یک کلاه اسکی ام. نه، من یک دوربینم که به کلاهِ اسکی یک بنده خدا وصل شده بودم. ولی او الان مدت هاست که مرده. نیمه شب در جکسون هول (Jackson Hole)  به سرش زد که اسکی کند و تعادلش را از دست داد و به گائیدن رفت. حالا سه چهار روزیست که اینجا چشم بسته منتظرم که کسی بیاید و مرده خوری کند، شاید که باز هم بشود از دامنه بالا رفت و خورشید بی رمق را دید که نوازشت کند. هر چند که در مرام بچه های این ناحیه پیدا نمی شود که مالِ اسکی باز مرده را سگ خور کنند، ولی بالاخره باید من را از سر این بابا باز کنند و ببندد به سر یکی دیگر و آخرین آرزویم را برآورده کنند. این بابا وصیت کرده بود که همین جا ولش کنند و توی کوهستان بمیرد ولی باید حتماً وصیت می کرد که دوربینش را به یکی دیگر بدهند، تا حداقل دوربینش بتواند دوباره خورشید را ببیند.

یادش بخیر با صاحبمان می رفتیم اسکی. خیلی کارش را بلد بود. بریکینگ وِج می کرد و با سرعت دامنه را پایین می رفت. بعضی جاها شیب کم می شد و از تپه ای می پرید و شروع می کرد به حرکت های تراورس. اگر بتوانید کسی را پیدا کنید که من را از این مرده نجات دهد، همه این ها را به شما نشان می دهم. بعضی وقت ها به دخترها هم اسکی کردن یاد می داد. دختر ها هم بهش حسابی حال می دادند. پول، وید، مشروب و ... .

حالا اگر کسی نتواند من را از این مرده باز کند تمام این خاطرات زیبا را باید به گور پسپارم. تازه اگر اشتباه نکنم از فردا دوباره برف می بارد و مطمئناً دیگر کسی نمی تواند ما را در این قسمت دامنه پیدا کند. موجی بود دیگر. یک هو موجی می شد و چوب های اسکی اش را بر می داشت و می زد به کوهستان. خر بود. خودش را که به گائیدن داد حالا ما هم مجبوریم به گا برویم.

«دو»

من خودم قبول دارم که چرت و پرتی بیشتر نمی نویسم. می دانم که نوشته های من در حد یک نویسنده نیست، تمام این ها را که می بینید فقط یک تمرین است.  ممنونم از تمام شما ها، از تمام آی پی های منحصر به فرد که هر دفعه به وبلاگم می آیید.

«سه»

وقتی که لطفاً می شود «لُدفَن» و دوستانی لایکش کرده اند که دهن آدم را با فیلتر های انضباطی شان سرویس می کنند حالم از همه چیز به هم می خورد حتی اگر روز تولدم باشد. وقتی کسانی را می بینم که از تمام نوشته هایشان عصیان می بارد ولی در زندگی شخصی شان ذره ای از این نوشته ها کمک نمی گیرند دلم می گیرد. دلم می گیرد وقتی می بینم ادبیات یعنی خاص بودن. روشنفکری یعنی خالی بستن. جهان وطنی یعنی اندیشمند بودن. آنارشسیت یعنی با کلاس بودن. من شاشیدم به تمام مرزهایی که انسان ها به دور خودشان کشیده اند تا کسی که مثلاً درس نخوانده را از خودشان جدا کنند. آنقدر از این دوگانگی ها آسیب دیده ام که نسبت به فیس بوک حساسیت پیدا کرده ام.

«چهار»

ما فراموش شدگانیم، جز نعره سلاحی نیست

ما زنده کفن شدگانیم، جز دریدن راهی نیست

«پنج»

دو شب پیش نشستم و دوباره فیلم آنی هال را دیدم. مطمئنم امشب هم یک فیلم تکراری خواهم دید. مطمئنم همه تان مونولوگ آخر فیلم را به یاد دارید، همان جریان که ما به تخم مرغ های بعضی از رابطه ها نیاز داریم، پس دیگر نمی نویسمش. مطمئنم امشبم می روم و یک فیلم تکراری می بینم.

«شش»

تو حلقم...


 
 
پیمانه 25 سالگی
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٢
 

می شود مثل یک بچه از شادی های غیرممکن بالا پایین پرید. می شود مثل یک بچه از دیدن درخت کریسمس شادی کرد. می شود مثل یک بچه زیر درخت کریسمس دراز کشید و ساعت ها به نورهای درخت خیره شد. می شود  مثل یک بچه سرشار از حس پرواز در هنگام تاب بازی شد. می شود مثل یک بچه سرشار از حس خوب قایم شدن در پشت درخت ها در هنگام بازی قایم موشک بود. می توان از سرما حس خوبی، به خوبی خیابان ولی عصر ساخت. می شود از بدترین کلمات بهترین داستان را نوشت. همه چیز در خوشبینانه ترین حالت ممکن، امکان دارد برای خیلی ها رخ بدهد ولی هنوز شک دارم که زندگی من با اسم خوب شانس پیوندی داشته باشد.

همیشه ترسی با من است. ترس از نشدن. ترس از باختن در زندگی. ترس از باختن در نوشتن. ترس از خواندن و دیدن و گوش دادن. برای همین است که در آستانه ی 25 سالگی سرشار از ترسم. سرشار از اینکه اصیل ترین آهنگ دنیا هم نتواند مثل صدای تو به من آرامش بدهد. حس می کنم که 25 سالگی من غم انگیز ترین حالت درونی من باشد. 25 سالگی من پر باشد از جای خالی عطر تو در من. 25 سالگی من توام باشد با از دست دادن کمترین دلخوشی زندگی. در آستانه ی 25 سالگی من مثل یک پیرمردم که حتی از سرما هم می ترسم. در آستانه ی 25 سالگی من نیاز به یک شومینه دارم تا در کنارش بنشینم و خاطرات را مرور کنم. حتی حوصله نکنم روزنامه و یا کتابی را باز کنم. متاسفانه این روزها من یک پیرمردم که فقط جلوی بینی خودش را می بیند. من تابحال اینقدر ناتوان نشده بودم. مسیح هم 33 سالش بود که مصلوب شد، ولی من نمی توانم. پدر اگر ممکن باشد این پیاله را ننوشم. من هم برای خودم خدایی بودم، مریم هایی بودند که پایهای من را با عطر تدهین می کردند و با موهایشان خشک می کردند و حالا جلالم را از دست داده ام و ضربه های شلاق تحمل می کنم. دیگر نمی توانم این صلیب را تا جلجتا برسانم. شمعون قیروانی را بفرست کمکم کن. من نمی توانم حرف مردم را تحمل کنم، من نمی توانم فحش های مردمی که سر راه ایستاده اند را تحمل کنم، من نمی توانم جسارت سربازان و سرکه و شراب و زوفا را تحمل کنم.

پدر، می دانی؟ من سرم را از روی صلیب بلند می کنم و به جای اینکه به تو بگویم این ها را ببخش به تو می گویم، این جمعه شب نمی شود. این ساعت تکان نمی خورد و خون از من می رود و هنوز زنده ام. من در میان همهمه ی سربازان و مردم و فریسیان صدای مریم را می شنوم. همه جا بوی خون می آید ولی بوی عطر بیت عنیا بینی من را پر کرده. پدر من نمی توانم...


 
 
یک داستان و یک عکس!
نویسنده : ساموئل کابلی - ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸
 

این روزها هر جایی را می گیرم از جایی دیگر در می رود. زمان را می گویم. کار هنوز تمام نشده. هفته ی پیش سه شنبه باید کار را تحویل می دادم که افتاد عقب. این روزها دلم می خواهد بخوابم ولی نمی شود. صبح ها بیدار می شوم کتاب «اتحادیه ابلهان» را می گیرم دستم و چای می خورم سیگار می کشم. با خودم می گویم کار کن، ولی حسش نمی آید. هی می گویم یک فصل دیگر. سیگار، چای. شیر عسل سیگار. ولی تا یکشنبه صبح تمام می کنم و یکشنبه را تا دوشنبه می خوابم. دوشنبه بیدار می شوم و به سه روزی به کارهای دیگرم می رسم. می نشینم چند داستان کوتاه را کامل می کنم. کتاب می خوانم. این روزها قبل از خواب به یک اتفاقی فکر می کنم که قرار است رمانم را شکل دهد. امیدوارم این یکی رمان را تمام کنم. همیشه گفته اند تا سه نشه بازی نشه، و من مطمئنم آمادگی این را دارم که این سومی را تمام کنم. 

داستان «او مسیحی بود ولی کسی این را نفهمید» را گذاشته ام تا بخوانید. این داستان را دو سال و نیم پیش نوشته بودم و مدتی هم در سایتم بود، ولی نمی دانم پستش چه شد. حتی یادم هست که چند وقت پیش چند نفر مسیج داده بودند و دنبال این داستان می گشتند و گفتم برایشان می گذارم. یک اخلاق خیلی بدی که دارم همین است. در زمینه ی گذاشتن داستان به شدت تنبل هستم و من را ببخشید. به زودی مثل سابق بر خواهم گشت. 

مسیحی بود، ولی کسی این را نفهمید!

باید مسیحی می شد ولی دلیلش را نمی دانست. فکر می کرد باید مسیحی شود، چون برادر بزرگ و خواهر بزرگترش مسیحی شده بودند. از وقتی خواهرش مسیحی شده بود، از روسری و شال راحت شده بود. حتی جلوی فامیل ها دیگر روسری سرش نمی کرد. اسم برادر و خواهرش هم عوض شده بود. خواهرش به کلاس زبان انگلیسی می رفت و برادرش شب ها کتاب می خواند. این همه پیشرفت. تنها باید می گفت: «مسیح خداوند است».

از آن روز به بعد دیگر روسری سرش نکرد. اسمش را عوض کرد و بدین ترتیب او سومین فرد مسیحی خانه شان بود. بعد از او هم خواهر کوچکش اسمش را عوض کرد و مسیحی شد تا قدرت بیشتری در خانه داشته باشند. خانه پنج هزار متری شان را توی روستا فروختند و جایش یک خانه 80 متری توی شهر اجاره کردند. مردم جدید، خیابان های تازه، رنگ های متفاوت. لهجه زیباتری که قشنگ توی دهان می چرخید.

از وقتی مسیحی شده بود، قدش بلندتر شده بود. کفش پاشنه بلندش خیلی او را مسیحی تر کرده بود. جمعه ها و یکشنبه ها با خواهر و برادرش به خانه شبانشان می رفتند. پرستش جالب، موسیقی، حرف های تازه از خدایی تازه. حرفهای که به زبان دیگری نبود. درست است که در مدرسه کمی دچار مشکل شد. معدلش پائین آمده بود: «دوست ندارم عربی و دینی رو. اَه ... آخه من مسیحی شدم دیگه مامی... چقدر شما غربتی هستین».

چند چیز را از مسیح داشت. خلاص شدن از شر یدالله پسر همسایه شان توی روستا و یکی هم جواب هایی که داشت تا به مادرش بدهد: «مسیح گفته قضاوت نکنید.»

یادگیری زبان انگلیسی خیلی خوب بود. پنجشنبه ها کتاب هایش را می زد زیر بغلش و به کلاس می رفت. پنجشنبه ها، خیابان ولی عصر، ماشین های پر سر و صدا، شهر زنده که نفس می کشید. سرش را پائین می گرفت و به کلاس می رفت. سرش را بالا می گرفت و بر می گشت. لذت بردن از شلوغی شهر. ولی یک جای کار می لنگید. او هیچ وقت مسیحی خوبی نمی شد. چون در کلیسای خانگی شان پسری همسنش نبود تا عاشق شود.

شهر شلوغ چیز خوبی بود. اینکه کسی نمی شناختش. اینکه پسرهایی که توی شهر بودند هیچ کدامشان مثل یدالله تراکتور و موتور نداشتند. اینکه برای هیچ کدامشان مهم نبود از کدام قبرستان آمده. چقدر خوب بود که مثل یدالله گلهاش خشکیده جنگلی به او نمی دادند. به معنای واقعی کادو می دادند، لباس، شلوار، شال و گاهی هم چیزهایی بود که از گفتن آن به مخاطب دوست داشتنی معذورم.

پیشرفت خیلی خوب بود. خریدن کامپیوتر. موبایل. دنیای زیبای اینترنت. دوستان مجازی. دیدار های حقیقی. موبایل. تکنولوژی در دستانش بود. پیدا کردن کلیسای جدید. با شبان جوانتر.

«باشه یه کلیسای دیگه... مسیح که عوض نشده... اعتقادتشون که مثل ماست...»

باز هم از مسیح ممنون بود. در را کوبیده بود و باز شده بود. کلیسای دیگر، برادران هم سن، خوشتیپ، بد تیپ، حراج بود. این کلیسا خیلی بهتر بود، چون خواهری آرایشگر در آنجا بود که باعث شد رنگ موهایش هم تغییر کند. تا هر زمانی هم که می خواست بیرون می ماند. چرا باید به او شک می کردند؟ شک در مسیحیت جایی ندارد.

«چرا نمیری از ایران. برو منم میام. می تونیم اونجا با هم زندگی کنیم. مشکلی هم نداریم. » یکی از برادران این حرف را به او گفته بود. راست می گفت ایران جای او نبود. جای هیچ کدام از مسیحیان. باید می رفت، شهر هم کوچک بود. باید جایی می رفت تا کسی نشناسدش.

ترکیه چقدر زیبا بود. چقدر خوب بود. مردمش کاری به تو ندارند. ما مسیحی هستیم. ایران جای ما نبود. او مسیحی بود ولی کسی این را نفهمید. خودش هم نفهمید که چرا باید برگه تعمید می داشت؟ مگر پولس نگفته بود که اقرار به اینکه مسیح خداوند است، ایمان ما را شکل می دهد. او مسیحی بود ولی کسی این را نمی فهمید. خودش هم نمی فهمید چرا همیشه جواب منفی بود. زبان انگلیسی برایش هیچ فایده ای هم نداشت. دنبال کار بود. مثل سگ اینطرف و آنطرف رفت تا مشغول به کار در یک بار شد. محیط گاهی برای او غیر قابل تحمل می شد. پیشنهادات بی شرمانه. مردانِ مست. بدون کادو! «اعتقادات توی اروپا توی دل افراده». این را یکی از همکارانش گفته بود. پس کارش را ادامه داد. کسی هم نفهمید که او مسیحی بود.

 

 

 


 
 
← صفحه بعد